#در_دستان_سرنوشت_پارت_263
انا بی هیچ حرفی لیوان رو پس زد، و از جاش بلند شد،
امیر: عجله نکن، بشین حالت جا بیاد،
آنا بی حرف رفت سمت اتاق ، بالش و ملحفه بدست برگشت تو حال،
امیر یه نگاهی به دستهای آنا انداخت، غیضی که تو نگاهش بود، باعث شد انا زود به حرف بیاد: واسه خودم اوردم، می خوام تو حال بخوام، حالم بد شد نزدیک دستشویی باشم، امیر بلند شد، بالش و از دست انا گرفت، و دست دیگش رو گذاشت پشت سر آنا، لازم نیست رو کاناپه بخوابی ، فردا صبح همه بدنت خشک می شه، و رسما آنا رو فرستاد تو اتاق،
آنا چند دقیقه ای می شد که تو تخت، دنده به دنده می شد، که امیر اومد تو اتاق، آنا سعی کرد دیگه تکونی نخوره، ولی امیر توجهی به خواب و بیداری آنا نکرد: خوب حالا مامان از کجا می دونست فردا من قراره برم سر کار؟
آنا مثل مجرمی که مچش رو گرفتند یه دفعه بلند شد نشست: خوب من، خوب
امیر: خوب ، اینکه شما فرمودین که مشخصه، چون کس دیگه ای خبر نداشت
آنا: خودت گفتی
امیر:من گفتم البته به شما نه به اونها
آنا: خوب مامانت می خواست به من بگه به تو بگم برگردی سر کار، منم گفتم که خودت این تصمیم را داری نیازی نیست من بگم
امیر: اونوقت این مکالمه کی صورت گرفت که من ندیدم؟
آنا: من، من رفته بودم دستشویی، دم در مامانت رو دیدم
امیر بی هیچ حرف دیگه ای قصد خواب کرد
***
آنا احساس می کردتا خود صبح خوابش نبرده، دوباره ذهنش شلوغ بود، خیلی شلوغ،
با سردرد بدی از جاش بلند شد، چقدر دلش می خواست بخوابه، برگشت سمت امیر ولی امیر تو تخت نبود، آروم از جاش بلند شد از اتاق که بیرون رفت، چشمش به ساعت افتاد ساعت 4 بعد از ظهر بود، رفت تو آشپزخونه ، ولی از امیر خبری نبود،برگه A4بزرگی رو در یخچال چسبونده شده بود، قبل ازاینکه بره سمت برگه، برگشت سمت اتاقها، خواست ببینه امیر کجاست ولی امیر تو اتاق عقبی هم نبود، احساس دل پیچه کرد، یاد برگه رو یخچال افتاد و سریع برگشت تو اشپزخونه، یاد داشت امیر بود،
صبح بخیر، دیشب خیلی دیر خوابیدی، نخواستم بیدارت کنم، من رفتم، ساعت 5 برمی گردم، واسه شام غذا می گیریم ولی واسه ناهارمنتظر من نشو، شماره تلفن ها تو دفتر تلفن هست بیدار شدی حتما بهم زنگ بزن،
انا نمی دونست چرا داره می دوه سمت تلفن، چرا اینقدر عجله داره، نفهمید چطور شماره گرفته، امیر بعد دو تا بوق جواب داد: الو،
romangram.com | @romangram_com