#در_دستان_سرنوشت_پارت_262


آنا همراه امیر از دستشویی رفت بیرون،

تا آخر شب تقریبا چسبیده بود ور دل امیر، همه مهمونها رفته بودند، امیر هم با اشاره به آنا عزم رفتن کرد،

سوسن: امیر ، مادر کجا پاشدی؟

امیر: ساعت 1 رد شده مامان، بریم دیگه

سروستانی: امشب بمونین،

سوسن: آره بمونین

امیر: باشه یه وقت دیگه، فردا کار دارم،

سوسن: حالا یه روز دیرتر برو سر کار

امیر بی هیچ حرفی نگاهی به آنا انداخت و برگشت سمت مادرش: نه دیگه خبر دادم به شرکت، باید برم فردا،

سروستانی: هر جور راحتی ولی بعد از هفت ماه، یعنی یه شب کامل نمی تونی واسه ما وقت بزاری

امیر: این چه حرفیه، دیگه نمی خوام به کدورت های قبلی برگردم، رفتنم هم واسه اینه که می خوام فردا 9:30 شرکت باشم، صبح بخوایم بریم لباس عوض کنیم برگردیم، دیر می شه، آنا با این لباسها که نمی تونه بیاد،

سروستانی: باشه برین، ولی فردا من یه سر می ام پیشت، باید با فرهادم آشتی کنی،

امیر: بابا من با فرهاد قهر نیستم، ولی دلخورم ازش، فردا برم ، خوب شاید یه سری هم به فرهاد بزنم،

سروستانی: نه من حتما میام، دوستی شما یه روز دو روز نبود، یه عمر دوستیه، بعدم فرهاد نشون داد ، صلاح تو چقدر واسش اهمیت داره،

امیر یه نگاه به دست آنا که تو دستش بود انداخت، انگار هر یه کلمه ای که پدر مادرش می گفتند، سردی دستهای آنا بیشتر می شد، امیر سعی کرد، سریع بحث رو تمام کنه: باشه، ما بریم، زود به زود سر می زنیم، شمام تشریف بیارین،

آنا نفهمید چی گفته، چی شنیده، فقط وقتی تو ماشین نشست خدا رو شکر کرد که تموم شده،

تا خونه حرفی رد و بدل نشد،به محض ورود به خونه انا دوید سمت دستشویی، از شر هر چی خورده بود خلاص شد ولی تو دلش آرزو کرد، کاش می شد از شر حرف و غصه هایی هم که سر دل آدمهاست به همین راحتی خلاص شد، در و قفل کرده بود و تقه هایی که امیر به در می زد ظاهرن از نظر آنا جوابی نداشتد، با باز شدن در ، امیر با دیدن رنگ و روی پریده آنا، کمک کرد بشینه، خیلی زودکمی اب نبات درست کرد و داد دست آنا: بخور حالت جا می اد، من نمی فهمم، این داستان چند بار باد تکرار شه که تو حواست به غذا خوردنت باشه،


romangram.com | @romangram_com