#در_دستان_سرنوشت_پارت_261
به نظرش دو سه دققیه ای گذشت تا سوسن تونست به خودش مسلط شه واسه حرفی که داشت.،
سوسن: خوبی آناهید جان؟
آنا: بله، ممنون
سوسن: خوب می دونی یه حرفهایی دارم باهات که خوب می دونی الان جاش نیست چون نمی خوام حالا، یعنی خوب مهمون داریم امیرم که خوب لازم نیست در جریان همه چیز باشه، می خوام یه وقتی سر صبر ببینمت، ولی امیر که 6 ماهه نشسته تو خونه، نه میره سر کار، نه اینجا می اد، نه...
آنا: ما از فردا قراره بریم سر کار.
سوسن: راست می گی؟
آنا: امیر امروز گفت،
سوسن: خوب پس بریم بیرون، فردا از شرکت زنگ بزن تا یه قراری با هم بزاریم،
آنا: من نمی تونم بیام بیرون
سوسن: چرا؟
آنا: امیر بفهمه من چی بگم؟
سوسن: مگه قراره بفهمه، نگران نباش
آنا از همین حالا حال تهوع و دلشوره گرفته بود: نمی شه الان بگین چیکار دارین، من نمی تونم تا فردا صبر کنم، بعدم باور کنین من بی اجازه امیر نمی تونم از شرکت بیام بیرون
سوسن: نگران نباش، من خودم ترتیبش رو می دم،حالا هم بیا برگردیم تا دنبالمون نگشتن
آنا پشت سر سوسن از اتاق رفت بیرون ولی واقعا دیگه لازم داشت یه سری به دستشویی بزنه،
انگار جلوی آینه دستشویی خشکش زده بود، نمی دونست چی از جون، دختر رنگ پریده و بی نا و نفس تو آینه می خواد که دل نمی کنه، در آخرم کسی که دل آنا رو از اینه جدا کرد، دستهای امیر بود، که بعد از تقه بی جوابی که به در زده بود، اومده بود داخل : خوبی تو؟
آنا گیج برگشت سمت امیر: آره،
امیر دست آنا رو کشید: آره کاملا واضحه،بیا بیرون، اون تو خبری نیست
romangram.com | @romangram_com