#در_دستان_سرنوشت_پارت_260


امیر دست انا رو گرفت و بلند کرد، کمک کرد لباسش رو مرتب کنه : یه لباس مناسب تر نبود بپوشی؟

آنا: یه نگاهی به لباسش کرد، خوب من نمی دونستم همه هستند،

امیر: می خوای شالت رو بندازی رو دوشت؟

آنا یه نگاهی به لباسش انداخت و اخمی هم حواله امیر کرد: نه نمی خوام، بعدم رفت سمت در،

امیر با دو قدم خودش رو رسوند دم در، دست انا رو گرفت، از فشاری که به دست آنا می دادآنا می تونست بفهمه که عصبانیه، با ورودشون به سالن یه کم همهمه ها خوابید، امیر و انا نشستند کنار هم، جایی تقریبا جلوی سوسن و سروستانی ، همه حرفی رد و بدل می شد غیر از چیزهایی که آنا انتظار داشت، سوسن که حس می کرد، جو داره کم کم سنگین می شه، سریع از زینت خواست میز رو بچینه، و همه رو دعوت کرد سر میز، امیر منتظر یه فرصت بود تا حرفی رو که لازم بود بهمه بگه ، هنوز کسی دست به غذا نبرده بود که امیر شروع کرد: خوب ، خیلی از دیدن همتون خوشحالم اونم بعد از تقریبا شش ماه ، بخصوص از دیدن پدر ومادرم، همگی می دونین که چه اتفاقی باعث شد این مدت دلخوری پیش بیاد، می دونم که تاحالا همگی متوجه شدین، که اون شایعه ای که راجع به بیماری آنا همه جا پیچید، بی اساس بود، ولی خوب من فکر کردم، از همه اونهایی که اینجان بخوام که اگه اون زمان این قضیه رو جایی بردین، زحمت نفی کردنش روهم خودتون بکشین، البته در اصل مقصر این ماجرا خود آنا بود، که دروغ مصلحتی رو که با کمک دوستش قبل از ازدواج بنابه دلائلی که خوب می دونم همگی یه جورایی در جریانش هستین رو گفته بود رو ادامه داد، و خوب ، فرهادم که دیگه لازم نیست بگم که نزدیک ترین دوست منه،و درواقع قصدش کمک به من بود، و البته پدرم هم که سمت دیگه ماجرا بود، به خاطر علاقش به من نتوست فرصت بده که من مانع این اتفاقات بشم و خوب ..

سوسن که دید این سخنرانی داره کم کم به گله گزاری میره سریع حرف رو دست گرفت: امیر جان، همه این عزیزهایی که اینجان از ماجرا خبر دارن، چیزی که الان مهمه اینه که ما باز دور هم هستیم، و قراره هرچی تو شش ماه گذشته اتفاق افتاده رو فراموش کنیم، و دیگه قضیه رو تموم شده بدونیم، ماهم از دیدن دوباره شما بی نهات خوشحالیم، امیدوارم که دیگه اتفاقی نیفته که باعث کدورت و دوری بشه،بعدم رو کرد به جمع: خواهش می کنم شروع کنین، زینت، ببین بچه ها تو سالن کم و کسری نداشته باشند،

همه مشغول غذا کشیدن شدند، جای کافی برای همه سر میز نبود، آنا رفت سمت سالن، از امیر خواست براش کمی غذا بکشه وخودش بی حواس رفت که جایی بشینه ، و چه زهر خندی تو دلش موند، امیر و گفته هاش به کنار، خندش برای حرف سوسن بود، نه خانی رفته نه خانی اومده، چه اهمیت داشته آبروی ریخته انا، عذاب شش ماهش، شب و روزی که یکی شده بود، شبهایی که بدون قرص و کابوس و کوفتکی روز بعد صبح نمی شد، و تقصیری که یک تنه به دوش آنا افتاده بود،

آنا حس کرد به چیزی گیر کرده، به خوش اومد، امیر بود که دستهاش رو وسط راه گرفته بود:آنا، حواست کجاست؟ مامان می گه برگردی سر میز،

آنا مبهوت نگاهی به امیر انداخت، و با فشار دست امیر به سمت میز روونه شد، نفهمید چی خورده، تنها چیزی که حس کرد، فشاری بود که امیر از زیر میز به پاهاش وارد کرد، آنا اول خیلی متوجه نشد امیر چی می گه، ولی وقتی نگاه امیر رو رو به بشقاب نیمه پرش دنبال کرد، فهمید که احتمالا داره زیاده رو ی می کنه، کفگیر رو گذاشت کنار، و بشقاب رو هم کناری گذاشت، تنها کسانی که متوجه این قضیه شد پریسا بودکه طبق معمول زوم بود رو انا، آنا منتظر بود که پریسا حرفی نثارش کنه ولی عجیب این بودکه امشب نه خاله سهیلا و نه پریسا هیچ کدوم خودی نشون نداده بودند، پریسا به خوردن ادامه داد و آنا هم با کنار گذاشتن بشقابش نگرانی امیر رو بر طرف کرد، بعد از شام هر کسی یه سویی مشغول بود، امیر و انا کنار سروستانی ایستاده بودند و امیر وپدرش مشغول صحبت های کاری که پریسا با یه ببخشید آنا رو از امیر قرض گرفت،

پریسا: خوبی؟

آنا: ممنون،

پریسا: فرصت نشد من بابت اون اتفاق ازت تشکر کنم، سیزده رو می گم

هجوم خاطرات نا خوداگاه اخمی به چهره انا اورد: نه خواهش می کنم،

حالا نوبت زینت بود که آنا رو به نوعی از پریسا قرض بگیره: آناهید خانوم، سوسن خانوم می خوان باهاتون حرف بزن، توهمون اتاق عقبی هستند،

آنا نمی دونست چی کار کنه از طرف سعی داشت جلوی پریسا وانمودکنه که مسئله ای نیست، از طرفی دوست نداشت با کسی تنها رو در رو بشه اونم بعد از اون همه ، آنا با تذکر دوباره زینت راه افتاد، امیر حواسش به انا بود، از اینکه با پریسا طرف صحبت باشه چندان راضی نبود ولی وقتی دید داره تنها میره سمت انتهای سالن ، به خیال اینکه می ره سمت دستشویی خیالش کمی راحت شد، و حواسش رو داد به پدرش،

آنا عجله ای برای رسیدن به اتاق نداشت، آروم آروم قدم بر می داشت چقدر دلش می خواست نرسه،

ولی رسید، به محض ورود به اتاق ، سوسن اومد سمتش ، دستش رو به نوعی کشید تو و در اتاق رو بست، آنا بی هیچ حرفی منتظر بود، منتظر چی دقیقا نمی دونست ولی انگار منتظر خبر بدی بود، طبق معمول،


romangram.com | @romangram_com