#در_دستان_سرنوشت_پارت_259

امیر: مورد عفو و بخشش قرار گرفت؟

آنا: خوب می خوام ببینم چیکار می کنه

امیر: امشب که وقتش نیست،باشه فردا

پشت در خونه، هر دو بی صدا تو ماشین نشسته بودند،آنا که از اولشم علاقه ای به پا گذاشتن به این خونه و دیدار با اهل اون رو نداشت، ولی خوب جای مخالفت کردن نبود،یعنی با این اخلاق نوظهور امیر جاش نبود، حالا هم منتظر بود امیر با خودش کنار بیاد،

با گذشت نیم ساعت، آنا دیگه صبرش تموم شد: امیر، اگه تصمیمت عوضش شده یه زنگ بزن، چشم براه نمونن، بر گردیم خونه.

امیر: نه، بریم، فقط امشب انتظار دارم، خیلی صبور باشی، می دونم سخته، ولی همین یه امشب،

آنا: نگران نباش، سعی می کنم

امیر سریع پیاده شد، آنا هم،

میلی به رفتن نداشت ولی کنار امیر راه افتاد، امیر با کلید در و باز کرد و آهسته به سمت ورودی رفتند، می شد از همون بیرون فهمید که نفرات داخل فقط پدر و مادر امیر نیستند، ماشینهای پارک شده تو حیاط ، چراغهای روشن حیاط و ظاهرن کل خونه،آنا این رو دیگه فکر نمی کرد بتونه تحمل کنه، سریع فکرش رفت سمت خاله سهیلا و پریسا، امیر سریع زنگ ورودی رو زد.

***

آنا تواتاق نشسته بود که امیر دروباز کرد، آنا هنوز قرار نگرفته بود، گریه های سوسن، اخمهای درهم سروستانی ، شلوغ کاریهای پریسا، اسفند زینت، ، کل آدمهایی که شب چهارشنبه سوری بودند بغیر از خانواده شوهر آتنا و فرهاد، انا حال تهوع داشت، حالش داشت بهم می خورد، چقدر دلش می خواست برگرده، نه پایین و نه پیش مهمونها، برگرده خونه، برگرده تو سکوت، انگار با ورود به این خونه با هر قدمی که برداشته بود، یه پرده از خاطرات شب عید و بعد سیزده تو ذهنش تداعی می شد.

امیر اومد جلو: پس چرا نشستی؟ چرا لباس عوض نکردی

آنا: امیر من می خوام برم، نمی خوام بیام پایین

امیر: چی شده؟ کسی چیزی گفته؟

آنا: نه، ولی حالم خوب نیست، دارم خفه می شم،

امیر: من از تو خواهش کردم، گفتم همین امشب و تحمل کن،

آنا: امیر

امیر: خواهش کردم

romangram.com | @romangram_com