#در_دستان_سرنوشت_پارت_258
آنا: آره، بده؟
امیر: بد نیست ولی ، سردت میشه،
آنا: چیز مناسب دیگه ای ندارم،
امیر: تونیک که زیاد داری
آنا:نگاه کردم، همشون چروکن، اتو خور هم نیستند باید با بخار صاف شن
امیر دیگه حرفی نزد، از در رفت بیرون البتهقبلش در تراس رو بست، آنا هم به کارش ادامه داد، یه نگاه به خودش انداخت، دیگه کار دیگه ای از دستش بر نمی اومد با این امکانات،رفت بیرون ، امیر سرش تو کتاب بود، از هر فرصتی استفاده می کرد ،
آنا: کی می ریم؟
امیر: اگه اماده ای می ریم، تا گل بخریم و بریم همون 8 شبه
آنا سئوالی داشت که نمی تونست واسه پرسیدنش صبر کنه: امیر رویا کجاست؟
امیر: خونش
آنا:امیر یعنی چی خونش؟
امیر: یعنی خونشه
آنا: با فرهاد، با فرهاد کارشون چی شد؟
امیر: من با فرهاد ارتباطی ندارم، خیلی وقته، رویا هم هر از گاهی زنگ می زنه سراغ تو رو می گیره، هنوز نمی دونه اومدی اینجا
آنا: با فرهاد ازدواج نکردند؟
امیر: نه، تا ماه قبل که خبری نبود، ولی فرانک خواهر فرهاد داره زن فریبرز می شه،
آنا: می شه یه زنگی به رویا بزنم؟
romangram.com | @romangram_com