#در_دستان_سرنوشت_پارت_257
امیر: اون که پذیرشم صد در صد نیست، حالا هر وقت یه استادی بهم جواب اکی داد یه فکری می کنم، شبم زنگ زدم،میریم خونه مامان اینا،
آنا بی حرف رفت سمت کمد تا لباس برداره،که صدای امیر باز تو گوشش پیچید: دنبال مشکی ها نگرد که نیستند و از دهنه در اتاق رفت بیرون
آنا تو اتاق نشسته بود، چقدر امیر دیشب تا حالا عوض شده بود، شده بود همون امیر دو سال پیش، بد اخلاق ، تیکه بنداز، آنا یاد اولین شبی افتاد که پا تو خونه امیر گذاشته بود، دادی که بابت با کفش اومدن سرش زده بود، دادی که تو دهنه در اتاق خواب زده بود، ولی هر چی بود، ناراحت نبود، اگر هم بود نه به اندازه ناراحتی که از دست تقدیر و سرنوشتش داشت، لباسش رو عوض کرد، موهاش رو برد بالا شلوغ گوجه ای کرد، یه نگاهی به صورتش انداخت دوش نگرفته بود، ولی حالش رو هم نداشت، رفت دستشویی چند مشت آب زد به صورتش، کمی چشمهاش رو ارایش کرد و از در رفت بیرون، امیر تو اشپزخونه کتاب به دست نشسته بود، یه نگاهی به سر تا پای انا انداخت ، بی هیچ حرفی رفت سراغ ماکروویو، بشقاب ها رو یکی یکی گرم کرد گذاشت رومیز: امشب چی می پوشی؟
آنا: خوب، نمی دونم، حالا برم ببینم چی تو لباسهایی که آوردی دارم،
امیر: اگه چیز مناسبی نداری بریم خرید،
آنا: نه ، یه چیزی پیدا می کنم،
امیر: دیگه بعد از ناهار نخواب، چشمات خیلی پف کرده،
آنا جوابی نداد، کمی با غذاش بازی کرد، بعد از غذا امیر رفت تو اتاق و خیلی راحت واسه خودش خوابید، آنا هم نشسته بود، نمی دونست شب چی می شه، ساعت 4 بود، هنوز فرصت داشت فکر کنه
، تا امیر بیدار شه ترجیح داد دوش بگیره، این مدت امیر خیلی تاکید کرده بود که به هیچ وجه در حمام رو نبنده، حمام رو پر بخار نکنه ولی تو خنکا آخرای شهریور با در نیمه باز حمام کردن نمی چسبید، آنا حس می کرد، الان که خوبه، این گزینه ها مال اون دو سه هفته ای بود که اوضاع خوبی نداشت،و قرصهایی که مصرف میکرد ، بیخیال شد، رفت زیر دوش، خیلی نگذشته بود که صدایی به خودش آورد، آنا هنوز گیج بود، صدای دادهای امیر رو تشخیص داد ولی هنوز به سمت در پا نگذاشته بود، که در تا ته باز شد، با جیغی که انا زد، امیر به خودش اومد، و بدون اینکه دست به پرده حمام بزنه، عقب گرد کرد ولی در رسما تا ته باز بود، آنا هنوز گیج بود که صدای امیر تکلیف رو روشن کرد: زود بیا بیرون،
آنا فراموش کرد خودش رو آب بکشه گرچه وقتی خوب فکر کرد دید، اصلا از صابون و شامپو استفاده ای نکرد، سریع گوشه پرده رو کنار زد و از جالباسی حولش رو کشید ، تا از در رفت تازه فهمید چقدر هوای حموم خفه بوده، امیر رسما دم در مثل طلبکارا ایستاده بود، قبل از اینکه انا چیزی بگه امیر خودش پیش قدم شد: می خوای خودت رو خفه کنی؟ اینهمه بخار واسه چیه؟ مگه قرار نبود در رو کامل نبندی؟
آنا: خوب هوا خنکه، سردم میشه،
امیر: حموم نهایتا نیم ساعت ، چهل دقیقه، آخه این همه وقت رفتی که چی؟ تو که هر روز دوش می گیری،
آنا: من که زود اومدم
امیر: بله البته اگه، 1 ساعت و 45 دقیقه زود به حساب بیاد ، یه نگاه به پوست دست و پات بنداز، سر تا پات قرمزه.
آنا: دنبال ساعت سر چرخوند، با دیدن ساعت که حوالی شش بود، باورش نمی شد اینهمه وقت تو حمام بوده،
امیر: تا من دوش می گیرم، آماده شو،
آنا رفت تو اتاق، یه نگاهی به بدنش انداخت، سرخ شده بود، یکم لای در تراس رو باز کرد، رفت سر کمد، نمی دونست چی بپوشه، چجوری باید برخورد کنه، اخلاق امیرم که دیگه غوز بالا غوز بود، سریع موهاش رو خشک کرد، خیلی گرمش بود، درو بیشتر باز کرد، نشست جلوی آینه، یه نگاهی داخل کشو کرد، واسه موهاش کار زیادی از دست بر نمی اومد، هم دست تنها ، هم بی حوصله ، و هم بی وسیله، دوست داشت موهاش رو صاف کنه ولی جز یه سشوار چیز دیگه ای دم دستش نبود، بی خیال صاف کردن شد، موهاش رو شونه زد، و آزاد رها کرد، یه نگاهی به کمد انداخت، لباس ساتن آستین حلقه نسبتا کوتاهی داشت،سبز یشمی بود، فکر زیادی لازم نبود خرج کنه، همون رو پوشید، یه پوشش حریر یشمی یقه افتاده هم داشت،که بلندیش تا وسطهای ساق بود، و کمی چین داشت، کلا به نظرش قشنگ بود، اگر چه از اون خریدهایی بود که هیچوقت، به تنش نرفته بود، یعنی در واقع هیچوقت پیش نیومده بود،یه لحظه یاد روزی افتاد که با رویا این لباس رو خریده بود، نمی دونست هنوز از رویا دلگیره یا نه، چرا اصلا سراغی از رویا نگرفته بود، اصلا نمی دونست با فرهاد به انجامی رسیدند یا نه، نمی دونست کدوم شون بی معرفت ترن، رویا یا خودش.
صدا در حمام باعث شد از جا بپره، سریع رفت سراغ آینه ، ساعت و حلقش رومیز بود، البته گردنبند و گوشواره های مروارید هم که شب عید امیر بهش داده بود، تو کشوی دراور دیده بود، مشغول بستن پشتی گوشواره ها بود که امیر اومد تو اتاق، امیر یه نگاهی به آنا انداخت و رفت سراغ کمدف لباسهاش رو برداشت ببره بیرون، ولی قبل از بیرون رفتن انگار حرفی داشت: اینو می پوشی؟
romangram.com | @romangram_com