#در_دستان_سرنوشت_پارت_256
خیلی سعی کرد تکون نخوره، ولی هیجانات سر شب تا حالا واسه حال روزش زیادی بود، انگار صدای نفسهاش یا شایدم آه هایی که ناخوداگاه از ته دلش بیرون می اومد زیادی رو اعصاب امیر بود،
امیر: آناهید ، چرا نمی خوابی؟نمی خوابی نمی زاری منم بخوابم.
آنا: برم بیرون بخوابم؟
امیر:لازم نکرده، امیر بلندشد، رفت با یه لیوان شیر سرد برگشت: بخور
آنا دلش نمی خواست، ولی خوب می فهمید که الان وقت حرف زدن نیست، سریع لیوان رو سر کشید و داد دست امیر، خدا خدا می کرد، خوابش ببره،
***
نمی دونست ساعت چنده ولی اتاق حسابی روشن بود،و امیر رو تخت نبود، یهو ترس برش داشت، بغض کرد، مثل دیروز، مثل پریروز مثل هر روز، هر روز که موقع بیدار شدن و نبودن امیر یه ترسی ناخودآگاه به جونش می افتاد، سریع از اتاق رفت بیرون، متوجه نبود که داره با داد امیر رو صدا می کنه و تو دستشویی و اشپزخونه سرک می کشه، به محض بیرون اومدن از آشپزخونه امیر رو دید که کتاب بدست از اتاق آخری اومد بیرون: آنا! چی شده؟
آنا که با دیدن امیر خیالش راحت شده بود، با گفتن" هیچی" نشست رو راحتی نزدیک آشپزخونه، امیر اومد جلو تر: خوبی؟
آنا: آره
امیر: پس چرا جیغ می زدی؟
آنا حرفی نزد، بلند شد بره سمت اتاق،که امیر تو دهنه اتاق جلوش رو گرفت: کجا؟
آنا هنوز گیج بود، شاید نه گیج خواب گیج این زندگی، گیج این تقدیر ، گیج این همه احساس و اتفادق درهم برهم: نمی دونم
امیر: من می دونم، برو یه دوش بگیر بیا، تا من ناهارو گرم می کنم،
آنا سر چرخوند ساعت رو ببینه ولی امیر کارش رو راحت کرد: ساعت 2:30 البته بعد از ظهر نه خدایی نکرده قبل از ظهر، از امشب یه جوری تنظیم کن که صبحها 8 بیدار باشی، تا 9:30 ترتیب ناهار رو بدی، ساعت 10 هم شرکت باشی،
آنا: از فردا برم سر کار؟
امیر: بله میریم سر کار، خیلی دیگه همه چیز از دستم در رفته، برم ببینم چه خبره، شمام می ری سر کار،و البته از اول مهر می ری دانشگاه
آنا: پس دکترات چی؟
romangram.com | @romangram_com