#در_دستان_سرنوشت_پارت_255

آنا: نمی خواد، و خودش رفت سمت آشپزخونه، به جای قرص یه لیوان آب خورد، مردد بود چیزی رو که می خواد به امیر بگه یا نه، برگشت تو سالن، امیر تو تاریکی نشسته بود، آنا ایستاد بالای سر امیر.

امیر: چرا نمی ری بخوابی؟

آنا دل به دریا زد، تصمیم گرفت حرفش رو بزنه: امیر، من ،من از تو بدم نمی اد، ولی ، ولی تو رو نمی فهمم، اگه اینقدر از من بدت می اومد که دیگه نخواستی منو ببینی، که پدرت رو فرستادی من و از خونه زندگیت بیرون کنه، چرا دوباره اومدی؟ چرا به پدرت گفتی من ایدز دارم، چرا اون بلا رو سر من اوردی؟ تو قول داده بودی که به کسی نگی، تو قسم خوره بودی، رویا خودش گفت،ولی همه فهمیدند، آنا یه لحظه احساس کرد دیوانه شده، یا نه شایدم عاقل شده، نمی فهمید چرا داره داد می زنه، حرفهایی که تو مغزش انباشته شده بود رو داشت می ریخت بیرون ولی نه مثل یه ادم عاقل نه مثل یه آدم سالم، امیر شوک شده بود، حرفها ی آنا بی هیچ نظم و ترتیبی می باریدن سر امیر: تو که عکسهای پرگل و جمع کردی واسه چی دوباره دادی زینت بزنه تو خونه، چرا نزاشتی بابا منو ببره، چرا بردی خونه، چرا سر وقت طلاق ندادی، تقصیر تو بود من فهمیدم بچه بابام نیستم، تو باعث شدی من بفهمم رخساره منو نمی خواد، چرا هر شب بهم زنگ می زدی ببینی ارس اذیتم می کنه یا نه، چرا گوشیت رو دادی بهم، چرا واسه فخری جون خونه گرفتی، چرا هزینه زندگی اونم تو دادی، چرا اس ام اس میدای هرشب، چرا رفتی؟ چرا اومدی؟ چرا من باهات اومدم اینجا؟ پس عکسهای پرگل کجان؟ پس چرا مامانت اینا نمی آن اینجا؟ چرا تو نمی ری؟ چرا من دوباره اینجام؟ چرا اومدم، چرا اوردیم؟ دلت واسم می سوزه؟ دلت سوخته ، می خوای کار خیر کنی ثوابش برسه به پرگل؟ روغن ریخته رو می خوای نذر امام زاده کنی؟ چرا ؟

امیر بازوهای انا رو گرفته بود ولی اصلا قصد نداشت مانعش بشه، نمی خواست بزاره حرفهای نگفته بازم تو دلش بمونه، براش مهم نبود چند دقیقه دیگه باید صدای جیغ های آنا رو تحمل کنه، ولی می خواست هر چی می خواد بگه، گر چه دیگه خیلی هم طول نکشید کم کم صدای آنا داشت به افول می رفت، انگار دیگه جونی نداشت واسه داد زدن، یا شایدم حرفی برای گفتن، خیلی زودتر از اونی که امیر انتظار داشت، آنا تو بغل امیر اروم گرفت، فقط یه جمله دیگه گفت، نه با داد ، نه با جیغ، با صدایی که خش دار شده بود ، خیلی آروم، ولی امیر شنید: من ایدز نداشتم

آنا همینطور بی حرف نشسته بود، و امیر نمی تونست بفهمه حرف دیگه ای نداره یا نا و توانی برا ی پرسیدن.

امیر بلند شد رفت تو اتاق ولی خیلی زود برگشت، آنا همونطور بی حرف نشسته بود، امیر هم نشست کنارش، دست آنا رو گرفت و مشتش رو باز کرد و آنا نگاهی به دستش کرد، امیر حلقه و ساعتی رو که آنا قبل از رفتنش برای امیر زیر بالش گذاشته بود رو بهش برگردوند،

امیر: روزی که برگشتم، گفتند رفتی، گفتند ریاحی اومده دنبالت، خودت نخواستی بمونی، خداحافطی کردی و رفتی، گفتند تا فهمیدی که همه متوجه مریضیت شدند، نخواستی بمونی، اومدم خونه، دیدم همه وسائلت رو کیسه کردی، نه پیغامی، نه یاداشتی، فکر کردم مردی،تنها فکری که می شد کرد همین بود رفتم بیمارستان ، دکتر بهم اطمینان داد مرخص شدی و مشکلی نداشتی ، برگشتم خونه خیالم راحت شد که زنده ای ولی خوب نبودنت ،...

خیلی برام سخت بود ندونم چی شده، می دیدم که رفتی ولی نمی دونم چرا مطمئن بودم خودت نرفتی، هر چی پرسیدم جوابشون همون بود، شب موقع خواب لحاف و روتختی رو که پس زدم رو بالش لک خون دیدم،ملحفه نا مرتب بود، فهمیدم کسی تو تختم بوده ،فهمیدم تو بودی...

خوابم نمی برد، اینقدر دنده به دنده شدم، بالش رو برداشتم برم تو حال که ساعت و حلقه رو دیدم، حالم بد تر شد،

آنا: چرا منو تو بیمارستان ول کردی رفتی؟ چرا بهمه گفتی؟

امیر: من نگفتم، فرهاد وقتی دید من به تو دست زدم، وقتی دید سرت خونی بوده و من دست زدم، به فریبرز گفته بود، فریبرز هم به پدرم ، منو بزور بردند ، بردند باغ فرهاد اینا، هر چی داد زدم ، هر چی گفتم بزارن برم، کسی محل نگذاشت، باور می کنی دست و پام رو بسته بود، دست و پای منو بسته بودندتا نتیجه آزمایش بیاد، اجازه ندادند من سی ساله خودم صلاحم رو تشخیص بدم، من تو اون مدت همه جوانب احتیاط رو رعایت کرده بودم، ولی اونروز وقت فکر کردن نبود، نمی خواستم کس دیگه ای بهت دست بزنه، ولی تو بیمارستان به دکتر گفتم، دستم رو معاینه کرد، گفت چون هیچ خراشی نداره، تماس حتی با خونه الوده تو یه زمان کم نمی تونه منو آلوده کنه، ولی تا بخودم اومدم فرهاد کار خودش رو کرده بود، نتونسته بود زبونش رو نگه داره، روزی که ولم کردند، هم که دیگه کار از کار گذشته بود

،امیر عصبانی از کنار آنا بلند شد: تو باید به من راستش رو می گفتی، تو همه چیزو خراب کردی، تو به من اعتماد نکردی، رویا باید به من می گفت؟، رویا باید می گفت که قصه چیه، ؟رویا باید به من می گفت که کجا چه خبره؟اون باید می گفت گذشته تو چیه؟ اون باید میگفت که ... امیر حرفش رو خورد، بلند شد رفت تو اتاق، بچه شده بود، انگار هر چی تواین چند ماه تو لاک خودش بود، هر چی سعی کرده بود مثل یه مرد با این قضیه برخورد کنه، خم به ابرو نیاره، امشب دیگه نمی خواست، در اتاق رو با قدرت تمام بهم کوبید، آنا از ترس دستش رو گذاشت رو قلبش، نمی دونست چیکار کنه، همیشه کسی که قهر می کرد، گریه می کرد، از زمین و زمون طلبکار بود خودش بود، حالا جاشون عوض شده بود، داد و بیداد امیر رو قبلا دیده بود، ولی این دیگه انگار قهر بود، نمی دونست چیکار کنه، نمی دونست باید بره پیشش باید حرف بزنه یا باید تنهاش بزاره،

اما آنا دلش خواست به امیر حق بده، مگه خودش همین چند دقیقه پیش هر چی گله و شکایت داشت سر امیر جیغ نزده بود،

نشسته بود تو حال، که امیر درو باز کرد،آنا از جاپرید، امیر بدون اینکه از در بیرون بیاد، با ابروهای گره کرده رو به آنا ایستاده بود: نمی خوای بخوابی؟

آنا: چرا

امیر درو تا ته باز کرد، و آنا بی حرف فهمید که باید بره بخوابه، آروم رفت سمت اتاق، از زیر دست امیر رد شد: امیر ، من

امیر: اصلا دیگه نمی خوام راجع این مسائل حرف بزنم، بخواب فردا صبح خیلی کار دارم،

آنا از حرف زدن پشیمون شد، سریع رفت رو تخت نمی دونست امیر بالا می خوابه یا حالا که عصبانیه می ره رو زمین ولی ترجیح داد حرفی نزنه، سریع رفت منتهی علیه تخت و اومدن امیر رو تخت رو حس کرد،

romangram.com | @romangram_com