#در_دستان_سرنوشت_پارت_254
امیر: ببخشید، من تند رفتم، یکم فکر کنم فشارت افتاد، گذاشتمت رو تخت، حرفهایی که زدم خیلی هم مهم نبودند، بعدا راجع بهشون حرف می زنیم،
ولی آنا می خواست همین الان بشنوه: امیر من خوبم، می خوام حرف بزنم،
امیر: ولی من خوب نیستم، نمی خوام حرف بزنم، می خوام تو راحت بخوابی، فردا به اندازه کافی فرصت حرف زدن هست،
امیر دیگه چیزی نگفت. ولی آنا دست بردار نبود، نمی خواست بدونه منظور امیر از اشتباه خودش چیه، نمی دونست چرا می خواست ببینه، قضیه اعتماد نکردن پرگل چی بوده، آنا چند بار امیر رو صدازد ولی امیر محل نگذاشت،آنا کمی رفت نزدیک تر: امیر خواهش می کنم، من..
امیر اجازه نداد آنا جملش رو کامل کنه، برگشت رو به آنا: آنا می خوابی یا نه؟
آنا: نه
امیر آنا رو کشید تو بغلش: بهتره بخوابی و گرنه
آنا یه آن جا خورد،خواست بره عقب
امیر:آ. آ، همینجا تشریف داشته باشین، تا دیگه رو حرف من حرف نزنی
آنا: دیگه حرف نمی زنم، ولم کن
امیر بی اینکه آنا رو ول کنه، پشونیش رو بوسید:حالا بخواب، تکونم نخور،
آنا دیگه حرفی نزدو سرش رو سپرد به شونه ها امیر،
یکساعتی گذشته بود ولی هنوز خواب به چشمهای آنا نیومده بود، امیر هم به نظر نمی رسید که خوابیده باشه، آنا نفسهای گرم امیر رو روی سرش حس می کرد، نمی دونست چه حسیه، نه از اینهمه نزدیکی ناراحت بود و نه به رقم اینکه بدنش خشک شده بود میلی داشت برگرده و جاش رو عوض کنه، آنا با چشم بسته، ولی ذهنی بیدار داشت می رفت به چندماه پیش ، جایی که هیچوقت فرصت نکرده بود تکلیفش رو با خودش مشخص کنه، با زندگیی که به زور مثلا پدرش افتاده بود توش، به امیری که آنا مثل یک مهمون ناخوانده تو زندگیش رفته بود ولی با تصمیم و لجبازی اون ازش بیرون نیومده بود، ولی وقتی می خواست بره به خاطرات خوشی که با امیر داشت، خیلی زود می رسید به اون سیزده بدر لعنتی و نحس، به سئوالی که بارها تو این سه هفته از امیر پرسیده بود و بارها و بارها تو اون شش ماه لعنتی از خودش ،ولی جوابی نگرفته بود، به اعتمادنکردنی که امیر ازش حرف زده بود، تو گیر و دار افکارش بود، که امیر بوسه ای به سرش زد و آروم ازش جدا شد و و آروم از اتاق بیرون رفت، آنا چند دقیقه ای متتظر شد ولی امیر بر نگشت، آنا وسوسه شد از اتاق بره بیرون، خیلی اروم از جاش بلند شد، رفت تو سالن، امیر روی کاناپه، بدون بالش و رو انداز خوابیده بود ، ولی به ظاهر ،چون به محض اینکه حضور آنا و حس کرد، بلند شد نشست : چرا نخوابیدی؟
آنا بی حرف کمی جلوتر رفت: خوابم نبرد
امیر: قرصت رو خوردی؟
آنا: نه،
امیر :بشین تا برم بیارم واست
romangram.com | @romangram_com