#در_دستان_سرنوشت_پارت_253
آنا: امیر، خونه رو ندادی به خالت؟
امیر: واسه چی بدم، اونجا خونه منه،
آنا بازم سئوالهاش رو نپرسید، امیر رفت سراغ کمد، لباس صدری رنگی که واسه آنا گرفته بود رو در آورد، گرفت سمت انا: چرا اینو نپوشیدی؟
آنا: با لباسهای خودم راحت ترم،
امیر: اینم تنت کنی می شه لباس خودت، من با اینها مشکل دارم، عوضش کن،
آنا: لباس رو گرفت گذاشت کنار، باشه بعدا، ولی امیر انگار گیر داده بود، دست آنا رو گرفت بلندش کرد: عوضش کن،
بعدم رفت بیرون،
آنا یه نگاهی به لباس انداخت، لباس رو تو دستش گرفته بود، ولی انگار تصمیمی نداشت، هنوز لباس بدست ایستاده بود که امیر اومد تو، یه نگاهی به دست انا انداخت، و قدمی اومد جلو، ولی پشیمون شد، راه اومده رو برگشت، ولی نرفت بیرون، رفت چراغ رو خاموش کرد ، آن هنوز ایستاده بود، تو نور کمی که از بیرون می تابید می تونست امیر رو ببینه ، نزدیکیش رو حس کنه ،زبونش نمی چرخید که چیزی بگه، امیرم ظاهرن قصد حرف زدن نداشت، دستاش رو برد سمت کمر آنا، و خیلی آروم لباس رو از پشتش کشید بالا،آنا همونجور بی صدا و بی حرکت ایستاده بود، ولی امیر چندان هم نیازی به همکاری آنا نداشت، با یه حرکت لباس رو از دستهای مسخ شده آنا که به راحتی با حرکت امیر به سمت بالا کشیده شده بودند رد کرد،آنا حتی افتادن لباس از تو دستش رو زمین رو هم متوجه نشد، دهنش رو باز کرد، تا حرفی بزنه ولی زمزمه امیر زودتر از تلاش اون برای حرف زدن، به گوش آنا رسید: یادت که نرفته، تو خونه من قانونهای من زوریه، من دیگه دلم نمی خواد تو رو تو این لباسها ببینم، دیگه هیچوقت مشکی نپوش، هیچوقت،
امیر سرش رو از کنار گوش آنا کنار کشید آنا تازه به خودش اومد خواست دولا بشه که لباس رو از رو زمین برداره،ولی امیر انگار قصد عقب نشینی نداشت،آنا نمی دونست چیکار باید بکنه، دهن باز کرد که چیزی بگه ولی احساس می کرد صداش در نمی اد، امیر کار رو واسه انا راحت کرد، خودش دولا شد و لباس رو برداشت، ولی به محض اینکه لباس رو تو دستهای منتظر آنا گذاشت، لرزش و سردی دستش رو حس کرد، تو تاریکی نمی تونست بفهمه این لرزش از سرماست یا از ترس، یاشاید هر دو،
ولی مطمئن بود کسی که قراره این مسئله رو حل کنه فقط خودشه، بدون اینکه دستهای آنا رو ول کنه، بی مقدمه آنا رو بغل گرفت: آنا نا خوداگاه امیر رو پس زد، یعنی سعی کرد که پس بزنه هنوز کلامی نگفته بود، امیر ولی همچنان سفت آنا رو تو بغلش نگه داشته بود: آناهید تو از من بدت می آد؟
سئوال امیر باعث شد آنا دست از تقلا بکشه، ولی امیر نمی فهمید چرا صدایی از آنا در نمی اد، امیر کمی دستش رو آزاد کردو اجازه داد آنا سرش رو عقب بکشه، سئوالش رو تکرار کرد، ولی تنها جوابی که گرفت ، صدای نه ئی بود که انگار از ته چاهی در می اومد امیر حتی مطمئن نبود که واقعا نه شنیده باشه،
امیر: آنا، من می دونم بد شروع کردیم، یعنی شروع شد، و بد ادامه پیدا کرد، ولی می تونست اینجوری نباشه، یعنی ادامه اش می تونست اینجوری نباشه، ایینقدر تلخ ، اینقدر سخت، هم برای تو ، هم برای من، تو اشتباه کردی، تو به من اعتماد نکردی، نگذاشتی همه چیز رو درست کنم،
آنا متوجه بعضی از چیزهایی که می شنید می شد ولی نه بطور کامل، امیر شروع کرده بود، خودشم داشت ادامه می داد، مجالی به انا نمی داد، آنا دیگه حرفهای امیر رو نمی شنید، هنوز درگیر جملات اولی بود که امیر گفته بود،
با تکونهایی که امیر به آنا می داد آنا به خودش اومد، انگار خوابش برده بود، و الان تازه داشت بیدار می شد، چراغ روشن بود، و لباس ابریشمی سبزی تنش بود، یادش اومد انگار تا همین چند ثانیه پیش تو بغل امیر ایستاده بود ولی تشخیص اینکه الان تو تخته نه تو آغوش امیر کار سختی نبود،امیر بالای سرش نشسته بود، و سعی داشت آب قند رو با قاشق تو حلقش بریزه،
امیر: خوبی؟
آنا فقط نگاه می کرد، به زور با اشاره سر ، به امیر گفت که خوبه، امیر نبض آنا رو تو دستش گرفت، پیشونیش رو هم لمس کرد، لیوان رو گذاشت روی میز ، چراغ رو خاموش کرد ، و برگشت کنار آن، تو این مدت امیر هر شب روی زمین خوابیده بود، ولی آنامی تونست، تو سایه روشن اتاق، اومدن امیر رو تخت رو تشخیص بده، آنا کمی عقب رفت، امیر دراز کشید، لحاف نازکی رو که برا ی آنا گذاشته بود روش مرتب کرد، آنا هنوز گیج بود، هر کاری میکرد یادش نمی اومد امیر چه چیزهایی گفته، هنوز فکرش درگیر جملات اولی بود که شنیده بود، نا خوداگاه بلند بلند فکر کرد: من چرا یادم نیست امیر چی گفت؟ کی لباس پوشیدم،
امیر دست آنا رو تو دستش گرفت: ببخشید من عجله کردم، الان وقت اون حرفها نبود، من نمی خواستم اذیت شی،
آنا: امیر من یادم نیست تو چی گفتی، فقط یادمه گفتی که اشتباه کردم، به تو اعتماد نکردم، پرگل هم به تو اعتماد نکرد،من یادم نمی اد
romangram.com | @romangram_com