#در_دستان_سرنوشت_پارت_252
امیر: بریم، بریم المان می ریم هامبورگ ، چون دفتر شرکت تو هامبورگه
آنا: اگه پذیرش نگیری چی؟
امیر: خوب نمی ریم.
آنا: خوب بعد چی می شه؟
امیر: چیزی نمیشه،امیر می دید که آنا کمی بیشتر از قبل داره به مسائل توجه نشون می ده، دستش رو گرفت رفتند تو سالن، ببین، نشه هم همینجا می مونیم مثل قبل، شاید دوباره برگردیم شرکت، تو هم از دو هفته دیگه می ری دانشگاه و یه ساعتهایی هم می ای شرکت،
آنا: امیر ، عکسهای پرگل کجان؟
امیر می تونست بفهمه آنا چقدر سئوال نپرسیده داره، و چقدر آشفته اس و احتمالا چقدر این سئوالهای نپرسیده دارن آزارش می دن،
رو کرد به آنا: آنا، این شام رو بیخال شو ، بشین تا حرف بزنیم،
آنا می خواست چیزهایی رو بدونه ولی حالا که امیر می خواست جواب بده حس کرد انگار تر جیح می ده ندونه،: نه، بزار شام درست کنم ، بعد صحبت می کنیم و سریع برگشت سمت آشپزخونه ،
***
بعد از شام آنا مشغول جمع کردن میز بود و امیر هم برگشته بود سر کتابهاش که طبق معمول این مدت ، ریاحی زنگ زد و چند دقیقه ای صحبت کرد، آنا یه نگاهی به ساعت انداخت، یه لیوان آب ریخت برد سمت اتاق بدنش خیلی خسته بود، این مدت همیشه شبها زودتر از امیر واسه خواب می رفت، امیر معمولا تا 12 مشغول کتابهاش بود، آنا شب بخیر آرومی گفت و رفت، امیر جوابی نداد، منتظر بود آنا بیاد و جواب سئوالش رو بپرسه ولی آنا عقب نشینی کرده بود، آنا اینقدر فکرش درگیر سفر و تحصیل امیر شده بود که یادش می رفت قراره با هم برن، دلشوره گرفته بود، یادش رفت حتی قرصش رو بخوره، بی اینکه چراغ رو خاموش کنه رفت سمت تراس، هوای آخرای شهریور خنک و دلچسب بود، هنوز پا تو تراس نگذاشته بود که داد امیر سر جا میخکوبش کرد: آنا، باز این ریختی؟
انا از ترس دسش رو قلبش بود: چی؟
امیر : هیچی، می گم با چراغ روشن و این لباس میرن رو تراس؟
آنا بی حرف برگشت، امیر فهمید زیاده روی کرده، ولی واقعا نمی توست بزاره، با لباس بندی و شلوار کوتاه بره وایسه رو تراس، اونم تراسی که مشرف به کوچه و حیاط روبرویی بود،
امیر رفت جلو، کنار آنا که لبه تخت نشسته بود، نشست، دست آنا رو گرفت و سرش رو آرد بالا: فکر کنم باد برگردیم خونه قبلی تا تو راحت باشی، اینجا ...
آنا: نه، اینا خوبه، من اینجا رو دوست دارم،
امیر: آخه اینجا مشرف داره، تو هم که اصلا حواست نیست، تو حال و هوای خودتی، اونجا تراس رو به حیاط خودمونه، با خیال راحت می تونی بری تو تراس بری تو حیاط
romangram.com | @romangram_com