#در_دستان_سرنوشت_پارت_251

امیر بی هیچ حرف دیگه ای راه افتاد.انا به محض رسیدن راهی حمام شد، موقع بیرون اومدن به جای لباسی که خودش گذاشته بود، لباس سبز صدری روشنی رو دید، فهمید کار امیره، نمی دونست چرا ولی میلی به عوض کردن لباسهاش نداشت، هنوز همون رنگ مشکی رو دلش می خواست، سریع رفت تو اتاق ، لباسش رو عوض کرد، موهاش رو کمی خشک کرد، و دم اسبی بست، تو آینه یه لحظه به خودش نگاه کرد، انگارهمون چند سانت کوتاهی و برداشتن ابرو کلی قیافش رو عوض کرده بود، مدتها بود دست به مداد نبرده بود، حتی یادش نمی اومد لوازم آرایشی داشته این اواخر یا نه ولی بادیدن یه مداد چشم و رژ و رژگونه روی دروار مطمئن شد که کار امیره، کمی چشمهاش رو کشید، کمی لوسیون به پوست دست و پاش زد و از اتاق رفت بیرون، صدای شر شر اب نشون می داد که امیر تو حمامه؛ این خونه خیلی با خونه قبلی امیر متفاوت بود، یعنی همه چیز فرق داشت، یه آپارتمان دو خوابه منتهی به یه سالن بزرگ بود، خبری از سرویس حمام و دستشویی تو اتاقها نبود، در کل یه حمام و دستشویی با یک ورودی داشت که ورودیش کنار اتاق خوابها بود، یه خواب کوچیکتر بود ، که توش تقریبا مدل اتاق کار بود، یه میز تحریر، یه کتابخونه پر کتاب و میز اتو بود و یه خواب بزرگ با یه تخت دو نفره، و دراور و کمد دیواری، چیزی که از همون روزهای اول نظر آنا رو جلب کرده بود، این بود که حتی یه تیکه از وسائل خونه قبلی اینجا نبود، حتی تلویزیون خیلی بزرگ اون خونه جاش روبه یه ال سی دی 40 اینچی داده بود، مبلمان خونه نسبت به خونه قبل ساده تر بود، پرده ها حریر ساده با رویه مخمل طلایی بود، خبری از ماشین ظرفشویی و خیلی از امکانات خونه قبلی نبود، شوتینگ زباله نداشت،آشپزخونه نسبتا کوچیک تر بود، خبری از یخچال ساید با ساید هم نبود، یه یخچال سامسونگ 70-30 داشت، کلا همه چیز ساده تر بود، ولی خوب بود، آنا چایی دم کرد، کنار پنجره ایستاده بود و تو کوچه رو نگاه می کرد، نمی دونست چقدر گذشه که با صدای امیر از جا پرید: آنا این ریختی دم پنجره وایسادی؟ صاف از تو کوچه پیداست،

آنا برگشت سمت امیر: حواسم نبود ،

امیر لایه حریر پرده رو که انا پس زه بود کشید، دست آنا رو گرفت و از پشت پنجره برد عقب، یه نگاهی به لباس آنا انداخت، ولی حرفی نزد

امیر: خوب حالا شام چی داریم؟

آنا: چی دوست داری؟

امیر: فرق نداره، هر چی باشه

آنا رفت طرف امیر، یه نگاهی به کتاب تو دست و عینکی که به چشم زده بود کرد: امیر تو چرا همش خونه ای؟

امیر: بد؟

آنا کمی رفت تو فکر:نه، ولی خوب، .

امیر نگذاشت آنا ادامه بده: من دارم یکم درس می خونم واسه دکترا اقدام کردم، پذیرشم بیاد باید آماده باشم،

آنا یه دفعه وحشت کرد:کجا؟

امیر: آلمان، یا شایدم کانادا

دستهای آنا یدفعه شل شدند، آنا بی هیچ حرفی رفت سمت آشپزخونه،

امیر سریع رفت سمت آشپزخونه،:آناهید!

آنا جواب نداد سرش رو برد تو یخچال، امیر از پشت گرفتش و از دهنه در یخچال بر ش گردوند: آنا، نگاه کن ببینم، باز که ین چشمها خیسه

آنا بی حرف نگاه می کرد،

امیر: آنا من تنها قرار نیست برم ها، با هم می ریم، من و جنابعالی ،من می رم واسه دکترا شمام اگه خدا قبول کنه و خودتون همت و بقیه دست از سرمون بردارند واسه لیسانس،

آنا: بری آلمان می ری پیش آتنا؟

romangram.com | @romangram_com