#در_دستان_سرنوشت_پارت_250


امیر همچنان منتظر بود، گاهی قدم می زد، گاهی می نشست، تو سه هفته گذشته، دهمین جلسه ای بود که انا رو آورده بود پیش دکتر، جلسات نیم ساعته بودند ولی انتظارش برای امیر خیلی طولانی بود، چقدر خوش خیال بود که فکر می کرد با دیدن آ نا همه چیز خیلی سریع حل می شه، آنا بر می گرده، امیر توضیح می ده، آنا می بخشه، زندگی شیرین می شه،

از همون روزی که آنا رو از خونه اسدی آورده بود، تا همین15 دقیقه قبل که تا صندلی اتاق دکتر آنا رو همراهی کرده بود، یه لحظه روی آرامش ندیده بود، آنا شده بود بچه ای که لحظه ای از کنار امیر جم نمی خورد، دست امیر رو تو دستش می گرفت و موقع بیدار شدن اگه امیر کنارش نبود، اینقدر بی صدا گریه می کرد تا به هق هق می افتاد، امیر الان بهتر می فهمید،که تو شش ماه گذشته چی بسر انا اومده و حرفهایی که اسدی بابت توجهاتش به آنا می زد چندان هم اغراق نبوده، اینها واسه امیر زحمتی نبود ولی نگرانی که بابت خرابی روحیه آنا داشت نمی ذاشت، آرامش روازش گرفته بود، هنوز با آنا خیلی جدی حرفی نزده بود، یعنی آنا هنوز تو پوسته ترس و نگرانی بود، تنها حرفهایی که می زد گله از امیر بود؛ ولی هیچوقت اجازه نداده بودامیر توضیحی بده، یعنی نه آنا ، اشکهاش که پشتبند گله گزاری ها روون می شدند، به امیر نشون می دادند که وقت توضیح دادن هنوز نرسیده، دکتر نسبت به وضع آنا اظهار ،امیدواری کرده بود ولی قویا به امیر اخطار داده بود که احساس امینت آنا از وجود و حضورش رو بهم نزنه، تقریبا دوز قرصها رو پایین اورده بود وآنا ساعتهای بیشتری از روز رو بیدار بود،صبحها با هم می رفتند پارک، مسافت کمی رودوچرخه سواری میکردند، خرید می کردند،آنا ا ز ده روز گذشته با اصرار امیر کارهای خونه رو می کرد، غذا می پخت، ظرفها رو می شست، هر روز حمام می کرد، عصرها می رفتند بیرون، خریدهای کوچیک و سریع که آنا خسته نشه، چیزی که امیر رو خیلی آزار میدادلباس سیاهی بود که هنوز تن آنا بود، دکتر به امیر توصیه کرده بود که یه رابطه جدی با آنا آغاز کنه ولی امیر عجله ای نداشت، وقتی هنوز حس می کرد نیاز آنا برای با اون بودن بیشتر نیاز به احساس امنیته تا هر حس دیگه ای به این نتیجه می رسید که هنوز زوده،وامیدوار بود که همچنان بتونه خود دار بمونه،

معمولا هر شب حدود 10 ، ریاحی زنگ می زد و چند دقیقه ای با آنا حرف می زد،و جالب اینکه این حرفهای تکراری و کوتاه کمک می کرد آنا کمی آروم بشه ، حتی گاهی ارس هم با آنا صحبت می کرد،

امیر تو فکر بود که صدای آنا از فکر بیرون کشیدش: امیر!

امیر: جانم! بریم؟

آنا: آره،

امیر دست آنا رو گرفت، تو مسیر جایی ماشین رونگه داشت که به نظر آنا آشنا بود:امیر اینجا واسه چی؟

امیر: واسه اینکه برین یه سری به خانم آرایشگر بزنین، بنده هم یه 1 ساعتی برم یه سری به آقای آرایشگر بزنم.

آنا: نه امیر من کاری ندارم، بریم خونه

امیر: نچ، برو یکم موهات رو مرتب کن،

آنا:موهام بده؟

امیر: نه ولی یکم کوتاهشون کنی خوبه، هر روزمیری حمام بعدم که درست خشک نمی کنی هوا داره خنک می شه سرما می خوری. امیر دیگه اجازه نداد آنا حرفی بزنه، دو تا تراول از تو کیفش در آورد گذاشت تو دست انا و درو باز کرد، ترس و اضطراب و تو چشم آنا میدید: آنا من سر ساعت 6 اینجا هستم، اینم گوشی، تلفنم توش سیو شده، برو هر نیم ساعتم بهت زنگ می زنم خوبه؟

آنا بی حرف سرش رو تکون داد ورفت،گرچه ته دلش یه استرسی بود،

تو آرایشگاه چندان شلوغ نبود، لا اقل به شلوغی شب عید، نیم ساعتی تقریبا صرف کوتاهی موهاش شد، موهاش رو از زیر کتفش گفت هفت کنه به سر شونه، از جلوی هم کمی کوتا ه کرد، ابروهاش رو هم مرتب کرد،پوستش رو ویتامینه کرد و ناخنهاش روهم مانیکور،ولی هیچکدام از این تغییرات شعفی برای آنا به همراه نداشت همش نگاهش به گوشی موبایلش و قراره نیم ساعتش با امیر بود، به محض اینکه امیر زنگ زد که رسیده معطل نکرد، دیگه حرفهای آرایشگر که داشت بهش پیشنهاد یه مش چند رنگ روی جلوی موهاش رو می داد رو نمی شنید، سریع حساب کرد و رفت، امیر دم ماشین ایستاده بود ، می تونست تو چهره و گامهای سریع انا عجله و وحشت رو ببینه، سعی کرد به روی خوش نیاره: سلام،

آنا: سلام بریم،

امیر: کارت تموم شد؟

آنا: آره، بریم دیگه،


romangram.com | @romangram_com