#در_دستان_سرنوشت_پارت_249

امیر از جاشش تکون نخورد،

سپهر: خواهش می کنم

امیر،از جا بلند شد همراه سپهر رفت تو آشپزخونه: ببین هنوز تو حال خوابه، یکم طول می کشه رو فرم بیاد بیا یه شربت خنک ببر واسش،یکم هم اجازه بده آروم بگیره تا اثر قرصا از سرش بپره بعد م خیلی بهش فشار نیار واسه به یاد آوردن همه چیز، همه چیز یادشه، خیلی وقته منو امیر صدا می زنه بخصوص وقتی تازه از خواب بیدار می شه تا وقتی زمان و مکان بیاد دستش، باید صبور باشی، عجله کنی بدتر می ریزیش بهم.

امیر: من می خوام ببرمش خونه،

سپهر:خوب، نمی خوای بزاری اینجا بمونه، تا اگه خواست خودش بیاد،

امیر زد سر شونه سپهر: این دختر زن منه، این یک، پس فکرش رو از سرت بیرون کن-

با پیشینه ای که داره و حرفها حدیثها ی دور و برخودش و خونواده نداشتش هست خونواده تو هم نمی پذیرنش، اینم دو،

من طلاقش نمی دم، کمکش می کنم تا دوباره برگره دانشگاه، سر کار ، سر زندگی

سپهر: خواستن من چیزه تازه ای نیست، اگه تو همون موقع سر قرار طلاقش داده بودی، من همون دو سال پیش باهاش ازدواج می کردم، من آنا رو خیلی زودتر از اونی که تو تو زندگیش بیای می شناختم، خیلی زودتر، سپهر از آشپز خونه و البته از خونه زد بیرون، و به صدا زدنهای آنا هم توجه نکرد،

امیر از اینکه آنا سپهر رو امیر صدا می زد کلافه شده بود ولی سعی کرد به روی خودش نیاره، برگشت تو اتاق شربت رو گرفت جلوی آنا:یکم شربت بخور حالت جا بیاد

آنا فقط خیره به امیر نگاه می کرد، امیر زانو زد کنار پای آنا: آناهید جان، منو یادت می اد؟ امیر، امیر سروستانی، یادته ، یادته با هم می رفتیم سر کار، می رفتیم خرید، زینت می اومد خونه رو تمییز می کرد

امیر دید آنا عکس العملی نشون نمی ده، شربت رو گرفت جلوش، انا فقط نگاه می کرد، امیر خودش آروم آروم شربت رو به خورد آنا داد، کمکش کرد یکم دیگه رو کاناپه دراز بکشه، با صدای در آپارتمان امیر رفت سمت در،سپهر بود

سپهر بی هیچ حرفی دو بسته قرص و یه پرونده داد دست امیر، و با بالا اوردن دستش به نشان خدا حافظی با امیر خداحافظی کرد و رفت و البته امیر آرزو کرد که دیگه نبیندش.

برگشت کنار آنا، آنا چشماش باز بود و لی زل زده بود به سقف، امیر دست آنا رو گرفت تو دستش.

آنا سر برگردوندسمت امیر: موهای شقیقت سفید داره، عینک می زنی،... عوض شدی

امیر خوشحال از اینکه انا اون رو می شنا خت نشست رو کاناپه کنار ش: آناهید می شه هر چی اتفاق افتاده رو فراموش کنی، بریم خونه ،خونه خودمون، هیچکس اونجا نمی اد، بریم مثل قبل، از مهر تو بری دانشگاه، بریم سرکار

آنا: چرا منو ول کردی؟ چرا خودت نگفتی منو نمی خوای؟ چرا بابات گفت، چرا مامانت التماس می کرد، تو به همه گفتی، گفتی من ایدز دارم، تو حق نداشتی تو قول داده بودی ، قول داده بودی و اینها دیگه صدای زمزمه وار آنا نبود، جیغهای پشت سر هم بود که امیر رو شوک کرده بود، نمی تونست انا رو آروم کنه، جیغای انا تامغز استخون امیر رو داشت سوراخ می کرد، دوباره همه قصه ها نو شده بود اسم رخساره بود، ریاحی ، ارس، پرگل، شروین، امیر نمی دونست چطور انا رو آروم کنه ، امیر یه لحظه بخودش اومد دید سپهر داره میاد طرفشون،سپهر سریع اومد تو امیر رو کشوند و از کنار آنا دور کرد برد تو آشپزخونه ، آنا هنوز داشت داد می زد و امیر نمی دونست اینهمه نفس از کجا تو گلوی این دختر جا گرفته، سپهر با عصبانیت رو کد به امیر: عجله کردی جناب، همنیجا بمون، بعدم سریع رفت کنار آنا نشست شونه هاش رو می مالید: آنا جان، آروم باش، بسه، باشه، می ره، می ره دیگه نمی اد، می فرستمش بره، انگار تو یه لحظه باطریش تموم شد سرش افتاد رو پاهای سپهر، سپهر چند لحظه اجازه داد، آنا به همون حال بمونه، به امیر اشاره کرده که بره، امیر نمی دونست الان چیکار باید بکنه ، نه می تونست بیشتر از این اجازه بده انا تو این وضعیت بمونه، نه بیشتر از این به سپهر وابسته بشه، قرصها رو گذاشت لب میز، ولی پرونده رو با خودش برد، صدای باز شدن در باعث شد آنا سرش رو بلند کنه،و سر بگردونه رو به در، امیر رو دید تو دهنه در، امیر بدون حرف با نگاه دیگه ای به آنا از در رفت بیرون، هنوز درو نبسته بودکه صدای شکستن چیزی و به دنبالش صدای آنا نگهش داشت، امیر برگشت تو، چیزی که حس کرد، سر آنا بود که تو بغلش جا گرفته بود، لباسی که از اشکهای آنا خیس بود و زمزمه هایی که اینقدر گنگ بودند که امیر قادر به شنیدنشون نبود، تنها کاری که از دستش بر می اومد تنگ به بغل گرفتن آنا بود، نمی دونست چقدر گذشته ولی صدای بسته شدن در، امیر رو به خودش اورد، سپهر رفته بود، آنا هنوز اشک داشت برای ریختن ولی امیر دوست داشت صداش رو بشنوه، سر آنا رو جدا کرد از رو سینش:آناهید، خوبی؟

هق هقی که تو صدای آنا بود اجازه نمی داد حرفی بزنه، آنا ترجیح می داد سر ش رو رو سینه امیر بزاره، امیر دوباره تو سکوت بغلش کرد ،اجازه داد آروم بشه، فقط ترس از این داشت که با تموم شدن اشکهاش دوباره حافظش در هم بریزه ، دوباره سپهر رو جای امیر ببینه، ولی چاره ای جز صبر کردن نداشت.

romangram.com | @romangram_com