#در_دستان_سرنوشت_پارت_248
امیر: من عادت ندارم خیلی تو لفافه حرف بزنم، حرف آخر رو اول می زنم، من باید صریح با شما حرف بزنم،
سپهر : خوب
امیر: شما بابت این زحماتی که کشیدین و خرجهایی که کردین از ریاحی چیزی گرفتین؟
سپهر: همه پولهایی که ریاحی فرستاده تو حساب بانگی آناهید هست، من از اون پولها خرجی نکردم، یعنی نیازی نداشتم.
امیر: موضع من معلومه، من اومدم آنا رو ببرم، اگه شما امیدی بستی می دونی که آخرشه، من ممنون این زحمات هستم و اگه اجازه بدی جبران می کنم، ولی دیگه دلیلی نمی بینیم که شما..
سپهر: صبر کن؛ هنوز معلوم نیست که آنا بخواد با تو بیاد، بعدم تو انا رو می خوای چیکار؟ می خوای کجا ببریش؟ می دونی که با حرفها و حدیثهای پیش اومده، خونوادت بعیده بخوان انا برگرده
امیر: آنا بر می گرده چون من می خوام برگرده خونواده ام این وسط نقشی ندارند
سپهر هنوز دهن باز نکرده بود که صدای در اتاق هر دو رو غافلگیر کرد، آنا تو دهنه در اتاق ایستاده بود، چیزی که می دید رو باور نداشت، چشمهاش رو با دست مالید، سپهر نیم خیز شد، ولی امیر پیش دستی کرد و سریع رفت سمت آنا، آنا چهارچوب در رو گرفته بود تا از افتادنش جلوگیری کنه، امیر سریع دستهای انا رو گرفت ، زبون امیر هم تکون نمی خورد، سکوت، سکوت، امیر آنا روتا دم کاناپه برد، سپهر از جا بلند شد تا برای آنا جا باز کنه، امیر آنارو نشوند
سکوت بدی بود، و کسی قصد نداشت شکننده این سکوت باشه،
نمی دونست چقدر گذشت که آنا دهن باز کرد نه رو به امیر رو به سهیل: امیر
امیر پوزخندی حواله سپهر کرد،
سپهر: بله
آنا: این آقا اینجا چرا
سپهر پوزخند امیر رو جواب داد: آناهید جان ایشون رو به جا نمی آری؟
آنابعد یه مکث طولانی منقطع منقطع شروع کرد : رفتیم بیمارستان، نیومد، سوسن خانم گریه می کرد، آتنا نشسته بود، زینت گفت نمرده، پس چرا اومده، گفته منو نمی خواد ببینه
امیر بلند شد نشست رو بروی آنا: آناهید، عزیزم من
سپهر نگذاشت امیر حرفشش رو ادامه بده: جناب سروستانی تشریف می ارین یه لحظه
romangram.com | @romangram_com