#در_دستان_سرنوشت_پارت_247
رضا: این چه حرفیه! کاری نکردم،
امیر: همین که از صبح تا حالا علاف شدی خیلی ه، فکر نمی کردم تو خونه باشی،
رضا: دیشب می خواستم سویچ رو بیارم واستون ولی تا از کارواش اومدم دیر شده بود، انگار کارا خدا بود،
امیر: در هر حال دستت درد نکنه،خیلی سریع عمل کردی.
امیر، یه نگاهی به ساعتش انداخت، دیگه دست دست نکرد، رفت سراغ سرایدار، بعد کلی چونه زدن،وتهدید، و آدرس و نشونی رسید پشت در واحد اسدی،بعد از حدودا 3 تا زنگ سپهر با تعجب از دیدن امیر تو چشمی در ، در و باز کرد: اینجا چیکار می کنی؟
امیر با دیدن سر و وضع سپهر با اون نیم تنه لخت و شلوارک کوتاه دیگه قاطی کرد اصلا حواسش نبود کجاست، سریع اسدی رو هول داد کنار و رفت تو خونه، بلند بلند آنا رو صدا می زد، به همه جا سر زد، ولی خبر نبود،با عصبانیت برگشت سمت در، سپهر ولی با خیال راحت داشت کارای امیر رو نگاه می کرد: کاراتون تموم شد؟ قبض تمیزکار رو حتما می فر ستم خدمتتون که با کفش تو خونهمردم راه نیفتین.
امیر ولی قاطی تر از این حرفها بود: کجاست؟ بهت می گم کجاست؟
سپهر: خونه خودشه، اینجا خونه منه، البته با اجازتون، من دیونه نیستم یه زن شوهر دار رو بیارم تو واحد خودم کار دست خودم بدم،
امیر: کجاااااست؟
سپهر: من هنوز به آناهید نگفتم که تو می خوای ببینیش،
امیر: خوب بگو،
سپهر: آخه دیدن چه فایده ای داره، گیرم عذر خواهی هم بکنین هم شما هم خونوادت، چی به درد آنا می خوره؟
امیر: این دیگه به شما مربوط نمی شه، تا نرفتم با پلیس برگردم، آدرس رو به من بده
سپهر: نیازی به پلیس کشی نیست ولی بدون اگه انا نخواد ببیندت باید راهتو بکشی بری.
امیر: زود باش من خیلی صبور نیستم
سپهر برگشت داخل، پیرهنش رو برداشت و از در اومد بیرون، امیر رفت سمت آسانسور ولی سپهر داشت میرفت سمت واحد رو برویی.
سپهر یه تک زنگ زد و کلید انداخت تو در، امیر واسه تو رفتن عجله نکرد، پشت در موند، سپهر رفت تو: اناهید؟ بیداری؟ ولی جوابی نیومد،
امیر هم رفت داخل، خبری از آنا نبود، سپهر داشت میرفت پشت در تنها اتاقی که به چشم می اومد، این واحد تقریبا نصف واحد اسدی بود، و با مبلمان نه چندان کامل، سپهر تقه ای به در زد، و رفت داخل امیرهم پشت سر سپهر وارد اتاق شد، آنا تو تخت ، روباز خوابیده بود، امیر یه نگاه به صورت رنگ پریده و لاغر آنا انداخت، پوستی که دیگه زرد بود نه مهتابی، لباسهای مشکی همچنان تنش بودند و امیر لحظه ای فکر بود،مگه سال فخری نگذشته، سپهر رفت بالا سرش و رو کرد به امیر: نباید بیدارش کنی، باید خودش بیدار شه و گرنه ممکنه شوک بشه، بیا بیرون تا بیدار شه، امیر رفت جلو تر، ملافه کنار رفته رو آروم کشید روی انا و همراه سپهر از در بیرون رفت.
romangram.com | @romangram_com