#در_دستان_سرنوشت_پارت_246


همه می دونن، پدرم، مادرم، خواهرم، کلی دوست و اشنا، مادرت، خواهرت، فامیل شوهراش، مشیر و خونوادش، احتمالا شایدم تک تک کارمندات، دیگه بری آنا رو ببینی بگی چی؟

امیر: مقصراین ماجرا من نبودم، انا بود، اون می تونست جلوی همه این اتفاقا رو بگیره، خیلی زودتر ، زودتر از این همه بی آبرویی، ولی حالا این واسه من مهم نیست من باید ببینمش،

سپهر: می دونی آنا آدمه، اینقدر طاقت نداره که بیای و بری، یه بار رفتی هنوزم داره کلنجار می ره، زور می زنه که از این افسردگی بیاد بیرون، بزار بره، بره یه جا دیگه از صفر شروع کنه، جایی که کسی چیزی از گذشتش ندونه و واسش مهم نباشه.

امیر: اونوقتت جنابعالی هم باید برین ؟

سپهر: الان بودن من واسش بیشتراز بودن تو لازمه، چون با من گذشته ای نداشته، خاطره ای نداشته، ولی تو بجای اینکه بتونی کمک کنی بدتر هولش می دی تو خاطراتی که یاداوریش فقط داغون ترش می کنه، می دونی حتی دکترا چند بار قویا خواستند که بستری بشه تو اسایشگاه، من خودم و جای شوهرش جا زدم، خیلی بیشتر از اونچه فکر می کنی از اوضاعش می دونم، از ماجرای رخساره شنیدم تا شروین و پرگل،من نزاشتم ببرنش، چون نمی دونم جایی که شب کسی کسی رو نمی شناسه چی به سرش می اد، می دونی ادمهایی که از نظر روحی تو هپروتن کم نشده که مورد سواستفاده و آزار قرار بگیرند

امیر نگذاشت سپهر بیشتر از این رو منبر باشه، کوبید تخت سینش: من من نکن، از کجا معلوم تو ازاری بهش نرسونده باشی، انگار اطلاعاتت زیادی بالاست،

سپهر هلش داد عقب: من نامرد نیستم، من وکیلم ، اینها که می گی کم نیستندتو پرونده های حقوقی

امیر: من می خوام آنا رو ببینم، من خیلی گشتم، حتما پدرت گفته، ریاحی گفته ولی هیچکس به من حرفی نزد، گفتند رفته ، شکایت کردم گفتنداز مرز قانونی خارج نشده، گفتند از ترکیه بردنش، به هر ترتیبی به نظرم رسید پیگیری کردم. آنا باید به من خبر می داد یا تو که می دونستی من کیم و کجام؟

سپهر رفت سمت در، آنا شبی که پدرت به من تحویلش داد ، 3 روز بود لب به آب و غذا نزده بود، می دونی بعد چند ساعت استرس و بی قراری از بی خبری پدرت راحت بهش گفته بود تو مردی؟ بازم به معرفت خدمتکارتون که صبح روز بعد یواشکی می گه زنده ای ولی نمی خوای ببینیش،

امیر کلافه دستی کشید تو موهاش: من دیگه کاری با پدر مادرم ندارم

سپهر ولی پدرت که بد پیگیر طلاقه

امیر: به اونها مربوط نیست،

سپهر از در رفت بیرون ، امیر دیگه اصراری برای پرسیدن ادرس نکرد حتی پیغامی هم برای آنا نفرستاد، برگشت سر جاش و ترجیح داد به جای بحث کردن یه تماس تلفنی بگیره،

***

ساعت از 11 شب گذشته بود که امیر با صدای زنگ تلفن از جا پرید، به محض اینکه تماس قطع شد، از خونه زد بیرون

ساعت از 4 بعد از ظهر گذشته بود که گوشی امیر زنگ خورد، امیر لباس پوشیده نشسته بود به محض اینکه تلفن رو جواب داد زنگ زد به آژانس و ماشین گرفت، 4:40 دقیقه بود که رسید ، رضا سرایدار ساختمان سریع اومد طرفش: سلام امیر خان، از همون موقع که زنگ زدین اومده تواین اپارتمان، یکم هم خرت و پرت خرید، ولی بیرون نیومده،بفرمایین اینم سوییچ

امیر: دستت درد نکنه، جبران می کنم،


romangram.com | @romangram_com