#در_دستان_سرنوشت_پارت_245
سپهر: خودش اینجا نیست، یعنی امکان حضور تو دادگا رو ندارند
امیر برگه رو گرفت و پاره پاره کرد و ریخت جلوی پای سپهر، طلاق می خواد، باید خودش بیاد.
سپهر: آنا طلاق نخواسته، کسای دیگه هستند که عجله دارن
امیر: مثلا؟
سپهر: خیلی ها، پدرتون، ریاحی ، و خوب یه جورایی هم من
امیر یه قدم اومد جلو ، دست برد یقه سپهر رو گرفت ، تواین وسط چیکاره ای؟
سپهر دست امیر رو انداخت، من همه کارم،
40 شبانه روز ، بالا سرش بودم، روزی دوبار من می بردمش دکتر، من واسش خونه گرفتم، من خرید های خونش رو انجام دادم، من 6 ماه مراقبش بودم، من واسش پرستار عو ض می کردم، من شب به شب واسش قرص می بردم که اور دوز نکنه تو اون حال افسرده
امیر باز دست برد سمت یقه سپهر: تو غلط کردی، مگه خودش خونه نداشت، مگه من مرده بودم،
سپهر: تو نمرده بودی ولی کجا بودی؟
امیر یقه سپهر رو کشید سمت در، بریم.
سپهر دست امیر رو پس زد: کجا؟
امیر: پیش آنا
سپهر: آنا ایران نیست
امیر: با اجازه کی؟ با کدوم شناسنامه، با کدوم پاسپورت؟
سپهر هم قد و قواره امیر بود، تا همین جا هم جواب تندی امیر رو آروم نداده بود محض این بودکه وکیل بود، می دونست اتفاقی بیفته مقصر اونه،اون اومده خونه امیر یه قدم رفت عقب به سمت در : با اجازه پدرش، جناب ریاحی،
امیر خندید: خوب پس خیلی وکیل شش دنگی نیستی که در جریان همه چی باشی
سپهر: هر چی لازمه بدونم می دونم، اینکه ابروی ریخته انا رو دیگه اینجا نمی شه جمع کرد، فقط خواجه حافظ از قصه بیماری کذایی آنا بی خبره البته به لطف پدرتون.
romangram.com | @romangram_com