#در_دستان_سرنوشت_پارت_244


آنا رفت بالا ،یه نگاهی به اتاقش انداخت، رفت پایین، چند تا نایلون بزرگ اورد تمام کمد ها رو خالی کرد، نایلون ها رو گذاشت کنار در، رفت پایین،دلش خواست بره تو اتاق امیر، به خودش این اجازه رو میداد، هنوز نیم ساعتی وقت داشت، نشست رو تخت، دلش خواست دراز بکشه، رو تخت امیر، صدای زنگ خونه از جا پروندش، بیشتر از 1 ساعت بود که سروستانی رو معطل کرده بود، از جا بلند شد، حلقه و ساعت رو از دستش دراورد گذاشت زیر بالش ، حرف برای گفتن زیاد داشت ولی برای پیغام گذاشتن و نوشتن هیچی نداشت. رو تختی رو مرتب کرد ، و بلند شد، دست خالی ، همونقدر خالی که موقع اومدن به این خونه بود، رفت بیرون، تفاوت این بود که اون موقع پناهی پیدا کرده بود ولی حالا حتی نمی دونست کجا قراره بره،

آنا به ساعت نگاه کرد، نزدیکای 9 صبح بود، کند از خاطرات، دیگه نخواست فکر کنه به اونچه بین او و سروستانی گذشت به گریه ها به ناله به نفرینها، نفرین از اینکه سروستانی واسه نجات پسرش، کوس رسوایی انا رو همه جا زده، پیش همه، پیش کس و ناکس، و خیلی طول نکشید که فهمید حتی ارس، ریاحی حتی اسدی و پسرش هم خبر داغ داغ روز رو شنیدن،

آنا بلند شد، ساعت 10 صبح قرار بود سپهر، پسر اسدی بیاد دنبالش، سپهری که بخاطر نبودن ریاحی، بدون اطلاع همه حتی پدر و مادرش تو این شش ماه از طرف ریاحی کارای انا رو انجام داده بود، امروز قرار بود برن محضر، تا آنا به سپهر برای طلاق وکالت بده، ظاهرن سروستانی بدجور پیگیر بود، از طرفی ریاحی هم می خواست بی صدا آنا رو بفرسته آمریکا پیش برادراش، و همه اینها نیازمند طلاق آنا بود.

***

سپهر زنگ زد به سروستانی و خبر اقدام به طلاق و وکالت را داد، خیالش رو راحت کرد که امیر قرار نیست با آنا رو در رو بشه، سروستانی آدرس خونه جدید امیر رو به سپهر داد، و ازش خواست حتما ذکر کنه که آنا از ایران رفته،

ساعت از 10 صبح رد شده بود، که سپهر پشت در خونه جدید امیر ایستاده بود، سپهر تو این مدت سعی کرده بود امیر رو ببینه، ولی امیر مدیریت شرکت رو به معاونش سپرده بود، خونه رو عوض کرده بود، حتی فرهادم خبری از امیر نداشت، سروستانی هم اوایل می گفت امیر ایران نیست و بهونه می اورد، خب خونه و شرکت رفتن هم بی نتیجه مونده بود، به محض اینکه سروستانی ادرس رو داده بود، سپهر معطل نکرده بود، و حالا منتظر بود که امیر جواب بده، کم کم دیگه داشت ناامید می شد که ازآ یفون صدایی اومد: اگه با این خونه کار دارین بهتر پشت و رو نایستید،

سپهر سریع برگشت رو به آیفون: سلام جناب سروستانی، اسدی هستم، پسر وکیل آقای ریاحی

امیر: امرتون

سپهر: اگه تشریف بیارین پایین عرض می کنم خدمتتون،

امیر در و باز کرد: بفرمایین بالا واحد سمت چپ

سپهر به محض ورود، امیر رو دید که روی کاناپه جلوی ورودی نشسته، یه عینک فرم مشکی به چشم و کتاب بدست: بفرمایین.

سپهر رفت جلو: من وقتتون رو زیاد نمی گیرم، اومدم تاریخ دادگاه رو خدمتتون بگم.

امیر: من و شما دعوی حقوقی داشتیم و من بی خبرم؟

سپهر: خیر، من وکیل خانم ریاحی هستم، آناهید، این برگه هم بخاطر طلاق توافقی هست.

امیر: خودش کجاست؟

سپهر: خودشون لازم نیستند، من وکالت دارم،

امیر از جاش بلند شد: می گم کجاست؟


romangram.com | @romangram_com