#در_دستان_سرنوشت_پارت_243
دوباره که نه واسه هزارومین بار بود که رفته بود به گذشته ، اینبار دیگه نقطه توقفش رو شروین و خاطراتش نبود ، همون شش ماه پیش بود، همون شب چهارشنبه، همون صبحی که وقتی پا شد تو بغل امیر بود، چقدر سعی کرده بود اروم از بغلش در بیاد ولی با دردی که تو دست و کمرش بود، نتونسته بود، در بیاد، و امیر چقدر وقتی بیدار شده بود، با سئوالی که کرده بود آنا رو بهم ریخته بود، هر چی آرامش گرفته بود، از اون نزدیکی، از صدای آروم نفسهای امیر، همه از بین رفته بود،هنوز صداش تو گوشش می پیچید: آنا من فکر کنم الان این حق رو دارم بدونم چی سرت اومده، این مریضی، چرا، چطوری اومده تو تنت،
و انا هم که طبق معمول با اشک وزاری امیر رو از سئوالش پشیمون کرده بود،
هر چی دلش می خواست به خاطرات خوش اون چند روز فکر کنه، سریع فکر و ذهنش میرفت رو بدیها. همیشه همه می گن سیزده نحسه ولی با روشنفکری رد کرده بود، ولی حالا دیگه به نحسی سیزده ایمان داشت، همه با هم رفته بودند، رودهن، باغ مادرشوهر آتنا، همه ، یعنی همه، یعنی حتی خاله سهیلا، شوهرش، پریسا، و فرهاد و خونوادش.
آنا هنوزم خیلی سر حال نبود، از بعد از چهارشنبه سوری امیر باهاش سر سنگین شده بود، سر همون سئوال و جواب دم صبح ، شاید همون که اگه انا می تونست خودش رو راضی به جواب دادن کنه، کلی سرنوشت این شش ماهش عوض می شد،
ولی خب خوبی امیر به این بود که ملاحظه آنا رو جلوی بقیه زیاد می کرد، بعد از ظهر بزرگترها استراحت می کردند که دخترها هوس کردند برن استخر، پسر ها هم بلندشدند، که برن همراهشون چون، ته باغ مشرف بود به باغ کناری و چندان امنیتی نداشت، آتنا آنا رو هم بزور از کنار مامانش بلند کرد، می دونست خودش قرار نیست بره تو آب، ترجیح داد آنا باشه که حوصلش سر نره، شاید بتونن با هم به بچه ها بخندند.
همگی دم اب بودند، پسر ها به بهونه دخترها اومدند و لی زودتر پریدند تو اب، آنا هم کنار اتنا دم استخر رو صندلی نشسته بود ، پسرها کم کم هوس کردن برن از رو درخت توت قدیمی کنار استخر بپرن تو اب، یه نرده بون قدیمی کوتاه گذاشتند کنار درخت و شروع کردن، کم کم دخترها هم به تقلید از اونها، هوا کمی سرد شده بود، آناهید بلند شد رفت واسه آتنامانتو اورد تنش کنه، هنوز به یه قدمی آتنا نرسیده بود، صدای جیغ پریسا و به دنبالش بقیه بلند شد همه تو اب بودند و اینبار پریسا داشت از نردبون بالا میرفت که ، تعادلش بهم خورد و داشت با نردبون بر می گشت، آنا نفهمید چی شد، که به یه قدم سریع رفت سمت پریسا با یه حرکت حولش داد تو آب ولی نزدبون دیگه سهم سر خودش بود، بچه هایی که افتادن پریسا رو دیده بودن از قبل از افتادنش شروع به داد زدن کرده بودند، آتنا که نزدیک درخت بود ،و قائدتا نردبون و پریسا سهم سر و بدنش بود به جای اینکه متوجه پریسا باشه حواسش به دادهای بچه ها بود، تا بخودش اومد دید پریسا پرت شد تو آب و بعد هم نگاهش رفت سمت نردبون که کنار شقیقه آنا بود،
نردبون هم بعد از خوردن تو شقیقه آنا افتاد تو اب و این آنا بود که کنار پای آتنا ولو شد، امیر اولین نفری بود که از آب پرید بیرون دنبالش فرهاد و فرامرز و فرزین و دخترها.
امیر انا رو بلند کرد و صداش می زد، تمام پیشونیش غرق خون بود، و تقریبا بی هوش ، فرامرز خواست امیر رو کنار بزنه که امیر داد زد: فرهاد ببرش اونور، دست نزنین، باید ببرمش دکتر، فرهاد با نگاهی به امیر که دستش رو رو پیشونی خونگرفته انا کشید، متوجه شد که فعلا باید فرامز رو دور کنه، سریع فرامرز رو کشید عقب ، برو کنار، امیر در حالیکه هنوز همه تو بهت بودند انا رو بغل زد و رفت سمت ماشینها، و به حرفهای فرامرز محلی نگذاشت،
تا برسن دم ماشین همه جمع شده بودند اونجا ، هر کسی چیزی می گفت، فرهاد و فرامز جلو بودند و امیر با آنا عقب نشست،
آنا زمزمه هایی می کرد ولی نا مشخص ، امیر سعی داشت به هوش نگهش داره، حرفهای امیرهم برای دو نفر جلویی چیزی شبیه به هزیون بود، چیزهایی که قرار نبود، جز آنا کسی بشنوه ولی خوب شنیدند، امیر می ترسید وقت تنگ باشه ، و این حرفها رو دیگه هیچوقت نتونه به آنا بزنه،
آنا هنوز هم هروقت به این نقطه می رسید از بیاد آوردن اتفاقات اشک به چشمهاش می اومد، درد حرف و اتفاقات بعدب خیلی بیشتر از شکستگی و شکاف کنار شقیقش بود
دکتر دو تا بخیه زده بود به بالای گیجگاه آنا و به امیر گفته بود که اگه یک سانت پایینتر این ضربه خورده بود، احتمال مرگ تقریبا 100 در صد می بوده، امیر وقتی از اتاق اومد بیرون، و خبر رفع خطر رو داد، بیشتراز اینکه تو صورت فرامرز و فرهاد خوشحالی ببینه، ناراحتی می دید، البته به فرامرز حق می داد ولی نمی فهمید فرهاد چه مرگشه،.
***
همه اومده بودند عیادت، حتی خاله سهیلا، حتی پریسا ، اونهام می دونستند که اگه پریسا با نردبون می خوردند به آتنا جدا از بلایی که سر اون می اومد خود پریسا هم ممکن بود بیفته رو سنگهای لبه استخر، برای تشکر اومده بودند ولی آنا چشمش دنبال کس دیگه ای بود، که نمی دید، که هر چی می خواست خود دار باشه وچیزی نپرسه نمی شد، آخرم طاقت نیورد، و از سوسن پرسید
سوسن: عزیزم رفتند با پسر ها باغ دیشب در و پیکر و ول کردیم اومدیم، وسائل موند،می اد، تا ما برسیم خونه می اد،
ولی این اومدن بیشتر از 8 ساعت طول کشید، موبایل امیر جواب نمی داد، فرهاد و فرامرز اومده بودند خونه ولی گفتند امیر گفته سر راه می ره باغ یکی از دوستاش تو همون ناحیه بعدمی اد ولی چه اومدنی، آنا دیگه امیر رو ندید، سروستانی رفت و اومد، آنا دیگه بی طاقت شده بود، لباس پوشیده بود بره دنبالش ، سوسن گریه می کرد، آنا دیگه اینقدر گریه کرده بود و داد زده بود ، صداش در نمی اومد، از اتنا خبری نبود، از خاله خبری نبود، فقط سوسن و انا بودند که داشتند بی قراری می کردند، ساعت از 12 شب هم گذشته بود، آنا بلند شد بره خونه ، که سروستانی برگشته بود، اینقدر راحت گفت امیر تو تصادف مرده ، که انا از هوش رفت، نمی دونست چه ساعتیه ولی وقتی به هوش اومد همه جا سفید بود، اثری از سیاهی رو در و دیوار نبود، نه قران خوندن ، نه دوست و اشنا نه آتنا، حتی سوسن هم سیاه به تن نداشت، سیاه به تن کسی جز آناهید نبود، آنا با خواهش و التماس سراغ امیر رو می گرفت، ولی کسی جوابی نمی داد، اینقدر با جیغ و داد امیر امیر کرده بود، که زینت دلش به حالش سوخت، وقتی آب قند آورد تو حلق آنا بریزه، دم گوشش زمزمه ای کرد: امیر خان زندس، می گن تو رو نمی خواد ببینه، به رو خودت نیاز تا خودشون حرف بیان، آنا بی حال چشمهاش رو بست، باشه، امیر باشه، حالا نمی خواد منو ببینه عیبی نداره،
یه روز دیگه هم شب شد، ساعت 8 بود که آنا رو صدا زدند بیاد پایین، آنا لباس به تن کرده بود، قصد داشت بره ، بره خونه، بره به امیر بگه همین که هستی خوبه، تو خوب باش من می رم، نمی خوای من میرم، ولی چرا اینجور؟ چرا با پیغام پسغام؟ تو می خواستی بری ، دیگه زمزه هات چی بود، گرچه گاهی به اونچه شنیده بود، تو اون حال بین خواب بیدار شک می کرد،
خیلی طول نکشید که آنا بفهمه می تونه بره تو اون خونه ولی فقط برای برداشتن سایلش، همه وسائلش، فهمید، که همه از اسم اون بیماری منحوس شنیدند، فهمیدند که چی رو نمی دونستند، فهمیدند علت دوری امیر از آنا رو، خیلی راحت عذرش رو خواستند، گفتند که امیر تو ریسک قرار داره با دستی که به خون صورت انا زده، گفتند که هیچ کس دیگه حاضر نیست اجازه بده انا تو اون خونه بمونه، سوسن سر به زیر خداحافظی زیر لب گفت و رفت، سروستانی با هزار اخم به صورت انا رو برد دم خونه، آنا دسته کلید امیر رو تو دست پدرش تشخیص داد، سروستانی تو ماشین نشست، از آنا خواست که یک ساعته وسائلش رو ببنده، آنا رفت تو خونه، نمی دونست چی قراره ببره مگه اصلا چیزی تو اون خونه به آنا تعلق داشت،
romangram.com | @romangram_com