#در_دستان_سرنوشت_پارت_242


فرامز: امیر و آناهید هم که یه شام به ما بدهکارن؛

امیر: هر وقت دوست داشتین تشریف بیارین، ما در خدمتتون هستیم،

دیگه حرفی زده نشد تا وقت شام، قبلش همه زدند و رقصیدند و از اتیش پریدند جز آنا که بهونه خوبی واسه نشستن داشت و امیر که به بهونه آنا از جاش تکون نخورد، شام چند نوع غذای سبک بود چون بزرگترها کلا آش زیادی نخورده بودند بیشتر به هوای اونها بود . ساعت از 1 گذشته بود ، همه رفته بودند، امیر و انا هم عزم رفتن کردند سوسن سریع رفت پیش بچه ها: امشب که اصلا نمی زارم برین، فردا هم برین وسایلتون رو جمع و جور کنین، واسه تحویل بیاین اینجا همه دور هم، روز اول هم که می ریم سر خاک بعد هم با هم می ریم شمال.

امیر: مامان قربونت امون بده ما هم یه حرفی بزنیم، برای تحویل که خوب ما می خوایم خونه باشیم ولی بعدش می ام دستبوستون، سفرم که شرمنده، آنا اگه بهتر نباشه که اصلا نمی تونه چند ساعت تو ماشین بشینه اونم تو ترافیکی که خدامی دونه چند ساعته،

سوسن: خیلی خوب حالا امشب رو که بمونین تا فردا خدا بزرگه، تحویلم می خواین خونه خودتون باشین ، خوب باشه ولی روز اولم نشد ، آنا حالش خوب نبود ما صبر می کنیم بهتر شه، چهارم می ریم که جاده خلوت باشه، دیگه بهونت چیه؟

آنا: نه تو رو خدا شما برنامتون رو بهم نزنین، من اصلا میرم خونه دایه ام، شما برین،

امیر برگشت تو صورت آنا: پیش آقا جلال؟

آنا: انگار تازه فهمید چی گفته، نه خوب اون ،خوب عید فکر نکنم خونه باشه، هر سال می ره مشهد

امیر با نگاهش به آنا حالی کرد که بهتره ساکت باشه

امیر: مامان حالا صبر کنین ببینیم چی می شه شاید یه دو روز بیایم شما با برنامه خودتون برین ماهم سوم می ایم تا اون موقع آنا هم بهتره .

سوسن: تحویل چی؟ نمی مونین؟

آنا: کار امیر رو راحت کرد، امیر ما که وسائل هفت سین نخریدیم، تحویل بیایم

امیر دیگه حرفی نزد، خودش دوست داشت پیش خونوادش باشه ولی بخاطر راحتی آنا بود که نه آورده بود،

شب به هر ترفندی بود، سوسن امیر و آنا رو نگه داشت، آتنا و شوهرش هم رفتند خونه پدر شوهر.

آنا و امیر به محض ورود به اتاق فهمیدند واسه چی سوسن سعی داشته نگهشون داره، تخت اتاق مهمون رو زینت و شوهرش گذاشته بودند کنار تخت امیر و یه لحاف دونفره و کلا ترتیب همه چیز رو داده بودند، امیر سری تکون داد و رفت یه لباسی پیدا کنه واسه شب، آنا به هر سختی بود لباسش رو تو سرویس بهداشتی عوض کرد، امیر تو تخت بود که آنا برگشت تو اتاق ، چراغ رو خاموش کرد، که صدای امیر در اومد: اول چراغ خواب رو روشن کن، تاریکی یه بلای دیگه سرت نیاد، ولی آنا محل نگذاشت، سریع چراغ و خاموش کرد و آروم آروم رفت سمت تخت، امیر هم دیگه حرفی نزد.

آنا با مسکنی که خورده بود زود به خواب رفت ، نزدیکهای صبح بود که ناله آنا امیر رو بیدار کرد ، امیر رفت یه لیوان اب و مسکن آورد،آنا رو بیدار کرد و بهش مسکن داد، آنا دوباره خوابید ولی سرش که که رو دست امیر بود، خواب رو از چشم امیر گرفت، امیر دید، خوابش نمی بره،

آنا برای بار چندم با جیغ خودش از خواب پرید ، خدا رو شکر کرد که تنهاست، که هر چی ناله کنه کسی نیست بگه چته، آروم باش، نمی دونست ساعت چنده، ولی خیلی هم مهم نبود، خیلی وقت بود که مهم نبود، آنا بلند شد رفت دم پنجره، هنوز تاریک بود، خیلی تاریک، مثل بخت انا، مثل زندگیش، مثل آیندش،برگشت تو اتاق، یه هفته ای بود که اومده بود به این خونه، یه مبلمان اولیه، با وسائل اولیه آشپزخونه، یه فرش و یه کاناپه، یه راحتی، یه میز توالت و یه تخت خواب ، آنا تلویزیون رو روشن کرد، نشست رو راحتی ولی تنها چیزی که نمی دید تلویزیون بود،می دید ولی صحنه هایی رو که 6 ماه پیش واسش اتفاق افتاده بود، دلشوره ، اضطراب، جیغ گریه، ناله ، نفرین، نفرت، داد بیداد، التماس.یه نگاهی به لباسهاش کرد، هنوز از عزای فخری در نیومده که ، رخت عزای دوم رو به تن کرده بود، ولی این یکی رو ظاهرن تا ابد باید به تن می کرد، به تن می کرد که یادش نره، آینده ای در کار نیست، یادش نره امیدی نباید ببنده، نه به کسی نه به چیزی،...


romangram.com | @romangram_com