#در_دستان_سرنوشت_پارت_241
فرانک: پریسا جون بخوریم که سنگین می شیم، نمی تونیم از اتیش بپریم.
پریسا: نترسین، اول می رقصیم هضم شه بعد می پریم. فرانک جون کجا می ری ورزش؟ از پارسال تا حالا خیلی هیکلت بهتر شده، داری باربی می شی دیگه.
فرانک: همون باشگاه همیشگی می رم، ولی خوب کلا فعالیتم هم زیاد شده و البته غذا هم نمی خورم زیاد.
پریسا: بابا اراده، من اینقد آدمهای گنده منده میشناسم، که نمی تونن جلوی شکمشون رو بگیرن، روز به روز چاق می شن فکر کنم آخرشم بترکن. بعدم زد زیر خنده
همه از حرفهای پریسا زدند به خنده، امیر بی اینکه بخنده، فقط نگاه می کرد و آنا کلا سرش تو ظرف آش بود، و فکر می کرد پریسا داره چند سال دیگه رو واسش مثال می زنه
پریسا رو کرد به امیر: امیر تو هم از اونهایی ها فکر کنم ، الان رو سی یکم شکم داری، برسی به 40 فکر نکنم بتونی راه بری
امیر: با اجازتون من ورزشکارم، اینام که می بینی خوب ، مال اینکه دو سالی مرتب باشگاه نروفتم یکم ول شده، یه هفته برم حله. شما برو نگران خودت باش.
پریسا: ما خانوادگی رو فرمیم، مامانم رو ببین،60سالشه قربونش برم تکون نخورده، بعدم رو کرد به فرانک، تو ام که ستعداد داری ولی ارادت خوبه،جای نگرانی نیست.
فرهاد دید الانه که بره سراغ انا، خودش رو انداخت جلو: من چی؟ آینده منو چطور می بینی؟ می ترکم یا نه؟
پریسا: نمی دونم والا تو که همه چیت غیر عادیه؟ نظری ندارم ، می خوری ، ورزشم که پیداس نه ولی خوب خوب موندی،
فرهاد: آره خانومم هم همینو می گه!
پریسا: خانومت کیه دیگه ، سر خود شدی، بی اجازه ما رفتی زن گرفتی؟
فرهاد: یه نگاه به آنا کرد: نه هنوز نگرفتم ولی خوب ، سال دیگه این موقع یهو دیدی با خانم بچه هام اومدم،
پریسا: مامانت خبر داره فرانک جون؟
فرانک: خوب راستش نه کاملا. ولی حالا ببینیم چی می شه.
فرامرز: پس امسال عروسی زیاد در پیشه، پریسا روهم شوهر بدیم دیگه حله
پریسا: یه ایشاالله تو دهنت باشه،
بازم همه خندیدند جز انا و امیر
romangram.com | @romangram_com