#در_دستان_سرنوشت_پارت_240
امیر: سلام، خوش اومدین!
فرهاد: سلام ، شما خوبین آناهید خانم؟ امیر جان تو خوبی؟
امیر: ممنون، خوب کردی اومدی اصلا به کل یادم رفت بهت زنگ بزنم.
فرهاد: شما دیگه عیالوارین، حق دارین ولی بابات و فرزین از صبح دو بار زنگ زدند، گفتند جنابعالی هم هستین، فرانکم تو راهه داره می اد.
امیر به اناکمک کرد برن سمت استخر، آنا خیلی زود از امیر و فرهاد جدا شد و رفت کنار آتنا و خانواده شوهرش نشست، هر کی از هر دری حرف می زد، ولی آنا فقط شنونده بود، فرانک خواهر فرهادهم اومد انوم اومد سمت خانمها ولی آنا با اون هم جز سلام احوال پرسی دیگه همکلام نشد، موقع اش خوردن بود که آقایون هم برگشتند سمت خانمها، فرامرز و فرزین و امیر و فرهاد تقریبا تمام مدت کنار هم بودند و این نشونن می داد که احتمالا دوستی یا آشنایی شون فقط صرف اردواج فرزین و آتنا نیست، چیز دیگه ای که توجه انا رو جلب کرد نگاهای فرامرز و ثریا خانم به فرانک بود، حس می کرد یه خبریه ولی خوب خیلی هم واسش مهم نبود.
امیر با دو تا ظرف آش اومد سمت انا: خوبی؟
آنا: آره
امیر: می خوای بریم بالا یکم دراز بکشی؟
آنا: نه، خوبم،
جا نبود امیر بشینه، ظرف آنا رو داد دستش و کمک کرد انا بلند شه برن رو تخت کناری، آنا تا نگاهش به فرهاد افتاد نظرش عوض شد: امیر من نمی خوام بیام اونور،
امیر: به خاطر فرهاد؟
آنا: آره،
امیر: بچه بازی در نیار ، فرهاد یه غلطی کرده حالام پشیمونه، دیگه کشش نده، و دست انا رو گرفت.
رو تخت ، فرهاد و فرانک همراه با فرامرز نشسته بودند، آنا نمی تونست بره بالا همون لب تخت نشست و سعی کرد تکیه بده به دیواره تخت.
فرامرز: بهترین؟
آنا: بله، ممنون،
با اومدن پریسا اونم با یه سینی بلال، اخمهای آنا ناخوداگاه در هم رفت، ولی چیزی نگفت تو سکوت، به خوردنش ادامه داد، پریسا یه ظرف بزرگ آش هم اورد، و گذاشت وسط: بخورین جون داشته باشین واسه ورجه وورجه.
romangram.com | @romangram_com