#در_دستان_سرنوشت_پارت_239
سوسن که حواسش جمع تر بود رفت یه صندلی از دم استخر اورد گذاشت واسه آنا.
سوسن سریع دست آنا رو گرفت که بشونه ولی حواسش به دست کبود شده آنا نبود از طرفی هم تو نشوندن انا خیلی سریع عمل کرد که دیگه انا نتوست صدای آخش رو کنترل کنه،
فرامرز: درد هم دارین؟
امیر:آره امروز زمین خورده،
تا زینت جوشونده شوید بیاره انا یکم بهتر بود،
ثریا: چشمش کردن امیر جون ، به جا قرص و دوا باید اسفند دود کنین
فرامرز: مامان دوباره شما رفتی تو این فازها، بی احتیاطی و فشار عصبی و حرص خوردن های امروزی چه ربطی به چشم و نظر داره،
ثریا: آقای دکتر شما هر چی می خوای بگو، چشم و نظر آدم ها رو تا گور می بره، حالا هی قرص و شربت بدین، الانم دورش رو خلوت کنین ، یکم حالش جا بیاد، سینما اونوره، برین همه اون طرف هستن زشته،
پریسا اولین کسی بود که رفته بود سمت بقیه ، و کم کم ثریا و بقیه هم رقتند سمت بقیه مهمونها، سوسن هم خواست بره، قبل رفتن یه نگاه دیگه ای به صورت آنا انداخت، رنگ و روت خوب شد، ولی تو رو خدا امشب یه گوشت رو در کن یکی رو دروازه، ادم با هر چیزی که نباید بهم بریزه،
ولی امیر چیزی نمی گفت، فقط دست انا رو گرفته بود و منتظر بود تا کمی بهتر بشه،
آنا احساس می کرد، بهتره یکم سرش سنگین بود ولی کلا بهتر بود.
امیر: واسه حرفهای پریسا اینطور بهم ریختی؟
آنا: امیر اگه آتنا جلوش رو نگرفته بود، ابروی همه می رفت، دیگه اصلا آتنا روش می شد تو روی اونها نگاه کنه، یا خود تو یا مامان بابات؟
امیر: آشی بود که خودشون پختند، تو چرا اینجور می کنی. اگه بهتری بلند شو بریم، اکه هم راحت نیستی تا برگردیم خونه،
آنا:امیر ، فرهاد؟
امیر: چی؟
آنا: می گم این فرهاد داره میاد؟
امیر سر برگردوند، فرهاد از دور سلامی کرد و نزدیک شد.
romangram.com | @romangram_com