#در_دستان_سرنوشت_پارت_238
امیر چشم زهره ای حواله آنا و آتنا کرد
سوسن عروسی نمی خواد بره ، مهمونی عصره، این لباسهام عالیه سلیقه امیر که بد نمی شه ،بریم
امیر از پشت سر اومد و بین مادرش و آنا قرار گرفت، آنا تمام تلاشش این بود که دیگه چشم تو چشم امیر نشه، فرزین رو پله های ایوون وایساده بود به محض باز شدن در اومد سمت اتنا:تو چرا اینقدر وول می خوری؟ نمی شه یه جا بشینی؟ الان مامانم بیاد ببینه کلی غر می زنه بهت!
آتنا: نترس مامانت بیاد من رو صندلی جم نمی خورم.
امیر دیگه معطل حرفهای فرزین و آتنا نشد ، دست آنا رو گرفت و تقریبا کشوند دنبال خودش،
آنا با هر قدم انگار تمام استخونهای پشتش تیر می کشیدند: امیر ، یکم یواش
امیر تازه به خودش اومد: بیا بریم پیش بقیه آشنا شو بعدش بیا بشین دم همین تخت اولی، تا برم واست یه بالش بیارم بزاری پشتت
آنا: نه نمی خواد تو رو خدا یه کاری نکن خالت حساس تر از اینی که هست بشه
آنا و امیر رفتند تو جع بقیه که تقریبا دم استخر جمع شده بودند، دایی ، زندایی امیر همراه با یه دختر نوجوون به اسم سایه اولین کسایی بودند که انا باهاشون اشنا شد، از خانواده پدری امیر دو تا عمو هاش بودند که هر کدوم دو تا بچه داشتند همگی هم پسرهای حدودا 20 ، یا نهایت 25 ساله بودند، خاله سهیلا هم که خوب دیگه زودتر معرف حضور آنا بود، تو همین سلام احوال پرسی ها خانواده فرزین هم رسیدند، پدر و مادرش با دو تا خواهر و یه برادر همگی بالای 30 به نظر می اومدند یکی از خواهر ها هم که با پسر کوچیکش اومده بود،
مادر فرزین از بین مهمونها تنها کسی بود که خیلی گرم با آنا برخورد کرد و کلی از امیر بابت دعوت نشدنش به مراسم عروسی گله کرد که خوب سریعا پریسا داوطلبانه، احساس وظیفه کرد که تا حدودی ثریا خانوم رو در جریا ن اینکه مراسمی نبوده قرار داد ولی خوشبختانه آتنا دیگه نگذاشت حرفی از مصلحتی بودن این ازدواج به زبونش بیاره، آنا دیگه چندان صدایی نمی شنید، تمام بدنش داغ بود، امیر کنار آنابود و چندان زاویه ای برای دیدن صورت آنا نداشت ولی برادر فرزین که تقریبا روبروی آنا ایستاده بود، با قدمی که به سمت انا برداشت باعث شد امیر نگاهی به آنا بندازه
فرامرز: شما انگار خوب نیستین؟
امیر با نگاه کردن تو صورت آنا متوجه قرمزی صورتش شد: آنا چی شدی؟
فرامز بی توجه به امیر اومد جلو و دست گذاشت رو پیشونی آنا: داغه صورتش ، بعدم سریع نبض آنا رو گرفت.
فرامرز: امیر جان بشونشون ، فکر کنم فشارشون بالاس.
امیر: هنوز نمی فهمید فرامرز چی می گه.
romangram.com | @romangram_com