#در_دستان_سرنوشت_پارت_237
امیر: رفت تو، نمی خواد، میرم پایین به زینت می گم واسه موهات بیاد کمک، بعدم بهش بگو من پایینم خودش کمکت کنه،
امیر دیگه منتظر جواب آنا نموند، رفت بیرون،
زینت اومد اول موهای آنا رو شونه کرد بعدم به خواست خود آنتا یه فکل جلوی سرش درست کرد و کلیپس زد بقیه موهاش رو هم برد پشت و دم اسبی ساد ه بست، بعدم انا به بهونه اینکه امیر نیست خواست زینت کمکش کنه لباسها رو بپوشه،آنا هر چی به ساپورت نگاه کرد دید اصلا به دامن شانل نمی اد حالا اگه دامنش کوتاه بود می شد بگی می اد ولی ... کلا خودش تصمیم گرفت که نپوشه، سریع کمی زیر چشمهاش رو درست کرد، یه برق لب از تو کیفش دراورد دیگه کار دیگه ای از دستش بر نمی اومد ، نمی دونست منتظر امیر بشه یا نه که ورود آتنا نظرش رو عوض کرد
آتنا: به به عروس خانوم، این لباسها خیلی بهت می اد، دیگه تو رو خدا مشکی نپوش، دلمون می گیره. داداش جونم کجاست؟
آنا: پایینه،
آتنا: می تونی بیای؟ یا برم امیر رو صدا کنم.
آنا: آروم آروم می تونم، ولی تو چرا اینقدر از پله پایین بالا میشی، فکر نکنم خوب باشه واست
آتنا: بابا 8 تا پله که چیزی نیست.
آنا: نمی دونم . نری بهتره فکر کنم.
انا و آتنا آروم آروم از پله ها رفتند پایین، امیر تو سالن بود، و هنوز نرفته بود تو حیاط تقریبا همه تو حیاط بودند، خاله، عموها ، دایی، بچه هاشون، مسی تو سالن نمونده بود، با ورود آتنا و آناهید امیر از جاش بلندشد، رفت سمت دخترا
هنوز نرسیده آنا حس می کرد نگاه نه چندان دووستانه امیر رو پاهای آنا مونده، امیر بی مقدمه رو کرد به آنا: پس ساپورتت کو؟
آنا: خوب ، امیر، آخه ، خوب
آتنا: ولش کن، جوراب می خواد چیکار،
امیر: آتنا تو دخالت نکن
آنا: خوب نمیاد به دامنم
امیر: چرا نمی اد؟
آنا هنوز جواب نداده بود که سوسن اومد تو سالن: بابا کجایین هی همه سراغ می گیرن، زود باشین مثلا میزبانین
اتنا از فرصت استفاده کرد: مامان بیا آنا رو ببر، امیر گیر داده لباس عوض کنه بره بالا یه نیم ساعت دیگه طول می کشه،
romangram.com | @romangram_com