#در_دستان_سرنوشت_پارت_236
آنا نمی فهمید سوسن چی میگه، فقط نگاه کرد
سوسن: خوب بالاخره یه وقت نکنه تو راهی چیزی داشته باشی؟ اگه چیزی هست بگو، سر سری نگیریا باید بریم دکتر،
امیر زودتر از آنا حرفهای مادرش و متوجه شد: نه مامان ، نترسین، خبری نیست، خبری هم قرار نیست باشه
سوسن بلند شد: یعنی چی قرار نیست؟ گفتیم ازدواج صوری بوده تمومش کن، نکردی ، حالا که خودتون خواستین، حالا که یکسال و نیمه تو همین وضع موندین این حرفها چیه؟ نکنه یکی رو تخت یکی رو زمین ، یکی طبقه بالا یکی پایین بساط همیشگی تونه؟ آره؟و رو کرد به آنا: آره؟ اینجوره؟
و باز چرخید سمت امیر: اونوقت این یعنی چی؟ پس آتنا می گفت لاحاف و بالشت رو زمین پهن بوده بی خودی نگفته ، آنا هنوز اجازه نداره پا بزاره اتاق خواب تو بیخودی نیست، امیر بخدا دیگه دارم از دست تو دیونه می شم، تموم کنین این بازی رو، پس موندین ور دل هم سهیلا رو دق بدین، یا می خوای با ما لجبازی کنی امیر؟
امیر: مامان چرا شلوغش می کنی؟ من گفتم تصمیم نداریم بچه دار شیم دیگه این قصه ها از کجا اومد، اتاق پایینم، نه آنا دوست داره بیاد نه من به خاطر خاله می خوام بیاد اونجا، بالا هم خوب هنوز فرصت نکردیم بریم خرید، وگر نه یه تخت دونفره واسه بالا می گیریم بعد از عید،
سوسن: امیر من بچه نیستم، این حرفها رو واسه من نگو، زنت هر وقت ما اومدیم، گل و گشاد و دستمال به سر می گرده، بعدم ، یه تخت خریدن کار 1 ساعته 1 سال وقت نمی خواد،
امیر: مامان دیشب اومدین آنا، مانتو شلوار تنش بود، روسری و شال سرش بود؟ تو رو خدا بس کنین،
سوسن رو کرد به هر دو تا شون: من بچه نیستم، این بازی هم نمی دونم چه نوعشه ولی بهتر تمومش کنین، می خوای ما بگیم غلط کردیم مجبورت کردیم بزور بیای تو بازی بابات و ریاحی ما می گیم، با کمال میلم می گیم، نه این دختر و به پای لجبازی خودت با ما بسوزون نه زندگیت بابت تنبیه کردن ما خراب کن، نه این خالت رو داغون تر از اینی که هست.
وسن از در رفت بیرون، ولی انا و امیر همینطور بی حرف یکی سر جاش نشسته بود و یکی وایساده.تا بالاخره آنا به حرف اومد: امیر نمی شه بریم؟ من خیلی بدنم درد داره، سرم هم همینطور، از بس سر و صدا توش می اومد
امیر: بزار یه مسکن بدم بخوری، اگه هم ضعف داری زنگ بزنم غفوری بیاد.
آنا: نمی ریم؟
امیر: به نظرت با این خبرگزاری های آتنا و زینت می تونیم بریم؟ پاشو صورتت رو بشور، گرچه آتنا با دستمال خیس واست شست ، بعدم بپوش بگم زینت بیاد کمکت موهات رو مر تب کنی بریم پایین تا ببینم کی می تونیم بریم،
آنا یه نگاهی به لباس تو دست امیر انداخت ، ولی امیر سریع قضیه رو ختم کرد: اینجوری نگاه نکن، همین ها رو می پوشی، آنا خیلی قاطیم تو دیگه رو اعصابم نرو.
آنا بی حرف بلند شد رفت سمت دستشویی، یه ربعی طول کشید تا بیاد بیرون، امیر تو تراس ایستاده بود تا آنا لباسهاش رو عوض کنه، آنا یه نگاهی به لباسها کرد،یه دامن جین تا وسط ساق پاش با یه چاک کوتاه، با یه بلوز پنبه ای آستین سه بع ،که البته یه تاپ سفید کلفت هم زیرش بود، با یه ساپورت سفید،انا مطمئن بود این لباسهای سفت و محکم رو نمی تونه با این درد دست تن کنه رفت سمت تراس:امیر، زینت خانم رو صدا کن، من نمی تونم اینها رو تنهایی تن کنم،
امیر: خب مامان کم بهمون تیکه انداخت ، یه دور دیگه هم واسش سوژه بدیم زینت ببره، برو تو خودم کمکت کنم،
انا عقب رفت: نمی خواد، بزار ببینم خودم می تونم
romangram.com | @romangram_com