#در_دستان_سرنوشت_پارت_235
سوسن: پس پاشو برو پایین،
امیر: بزار برم نایلون بیارم لباس انا رو بندازم توش
سوسن: نمی خوادمی دم زینت بشوره
امیر: نه ، آنا پوسش حساسه، با پودر نمی شوره لباسهاش رو، می بریم خونه
سوسن: هر جور می دونی
سوسن از اتاق رفت بیرون، امیر رو به پنجره ایستادتا آنا لباسش رو عوض کرد و تونیکش رو انداخت تو نایلون
سر و صدای زیادی تو سر آنا بود، صدای قابلمه، داد و بیداد، همه چیز بود جز آرامش، صداها تو سرش کم و زیاد می شدند ولی قطع نمی شدند، صدا ها کم بود کم کم لرزه ای هم تو تنش افتاد، اسمش رو می شنید ولی نمی تونست چشم باز کنه ولی صدا هی بلند و بلندتر می شد، یهو احساس کرد تو بارونه، انگار داره خیس می شه، بزور چشماش رو باز کرد، یه چیزهایی می دید ولی نه واضح، چند بار پلک زد تا تونست از بین چند تا سری که تو صورتش بودند امیر رو تشخیص بده ولی دهنش باز نمی شد
امیر آتنا و سوسن رو کنار زد: آنا خوبی؟، چرا بلند نمی شی؟ آنا!
ولی آنا فقط نگاه می کرد،
آتنا امیر رو کنار زد، نشست پیش آنا و هی شونه هاش رو ماساژ داد، آنا باز چشمهاش رو بست.
سوسن: امیر برو یه زنگ به غفوری بزن، شاید فشارش افتاده،
آنا نه ئی گفت ولی انگار جز خودش کسی نشنید؛ خواست بشینه که درد ی که تو پشتش پیچید بالاخره زبونش رو باز کرد: آخ، نه خوبم
آتنا: بابا تو که ما رو کشتی، چرا اینقدر خوابیدی؟ سه ساعت خوابی، حالام یه ربعه دارم صدات می زنم،
آنا حرفی نزد، فقط با دستش خیسی روی صورتش رو پس زد،
امیر: آتنا بلند شو برو تو حیاط تا همه جمع نشدند اینجا، ما هم آنا دست و صورتش رو بشوره اگه بتونه راه بره می آیم.
آتنا بلند شد: ولی امیر رنگش پریده، یه اب قند بدین بهش
سوسن: به طبابت تو باشه که دو روزه همه قند می گیرن، هی آب قند، پاشو برو ما می آیم.
سوسن نشست جای آتنا: امیر برو لباساش رو بیار کمک کن بپوشه خودشم خم شد کنار گوش آنا:آناهید جان خوردی زمین چیزیت شد؟ می گم یعنی یه موقع لکی چیزی نداشتی؟
romangram.com | @romangram_com