#در_دستان_سرنوشت_پارت_234


آنا جوابی نداد؛ امیر یکم کج نشست تا کاملا پشت به آنا باشه، و سعی کرد لباس آنا رو از زیر تنش در بیاره تا یه نگاهی به پشتش هم بندازه، آنا حرف نمی تونست بزنه فقط نه ئی گفت ولی امیر محل نگذاشت با یه تکون لباس انا را زد بالا: زخم شده، داره خون می اد، آتنا هم بلند شد رفت ببینه اونطرف چیه: وای ، داره کبودمی شه، تو تیزی پله خورده، امیر پاشو تا من زخمش رو تمیز کنم،امیر دست اتنا رو پس زد،برو بیرون، برو به زینت بگو چسب و پماد بیاره، دستکش هم بیاره

آتنا: برو خودت بگو من برم پایین دوباره بیام؟

امیر بلند شد، دست آتنا رو گرفت، بلند کرد، نه شما می ری دیگه نمی ای،این مهمونها واسه تو اومدن، من خودم حواسم به آنا هست. بلند شو، با بیرون رفتن امیر وانتا، آنا تو همون وضع یور شد و سرش رو گذاشت رو بالش، اگه جونش رو داشت بلندمی شد و یه لحظه هم تو اون خونه نمی موند، می دونست همش از بی کسیه که موند و شنید، موند و زیر نگاه اون همه ادم غذا خورد، چه غذا خوردنی.

با احساس سوزش تو کمرش از جا بلند شد،

امیر همون جور بمون، آنا سر برگردوند، امیر دستکش بدست، بتادین زد به زخم کمرش ، بعدم با چسب روش رو پوشوند، امیر داشت تو کمر آنا رو کبودیها سالیسیلات میزد که سوسن اومد تو: چی شدی دختر؟ درد داری؟

امیر به جای آنا جواب داد: آره، حالا می گم زینت یه مسکن بیاره واسش. تا عصر ببرمش دکتر

آنا: نمی خواد

امیر: چرا می خواد، حالا یکم دراز بکش تا عصر

سوسن: برین که نیاین؟ لازم نیست زنگ می زنم دکتر غفوری بیاد

بعدم نشست لبه تخت: آناهید جان ، حال خواهر منو درک کن؛ حق نداره توهین کنه، ولی بزار به دیدن تو و امیر عادت کنه، آخه مگه می شه یه عمر ببرین از همه، دو روز دیگه بچه دار می شین، ما نباید نوه امون رو ببینیم، حق نداریم؟

آنا: ولی ما

امیر اجازه نداد انا حرفی بزنه: مامان آخه هر چیزی یه حدی داره، اگه خاله مهمونه ،آنا هم اینجا مهمونه،

سوسن: مادر آنا دیگه از خودمون، مهمون کدومه و چقدر آنا دلش می خواست توانش رو داشت که به این جوک بخنده ، اونم با صدای بلند، ولی حیف

آنا خواست، دراز بکشه که امیر نگذاشت، لباست خونی شده، درش بیار

آنا برگشت سمت امیر ببینه حالش خوبه یا نه.

امیر: می گم آتنا یه لباس راحتی بده بهت،

سوسن: لازم نیست ، خودم لباس نو دارم، تو بلند شو برو پایین پیش بقیه ، من لباس می دم انا بپوشه یکم استراحت کنه تا عصر سر حال باشه، کلی مهمون داریم، فقط واسه اتنا نمی آن، واسه دیدن اناهید هم می آن، امیر از اتاق بیرون نرفت نشست تا مادرش لباس بیاره واسه آنا، یه پیرهن خواب بندی صورتی ساتن،


romangram.com | @romangram_com