#در_دستان_سرنوشت_پارت_233
سهیلا دیگه طاقت نیورد: امیر خاله بخور، واسه قصه گفتن که ماشاالله وقت دارین همیشه،
قاشق از دست انا افتاد، به زور به کم دوغ خورد، و خدا رو شکر شوهر خاله سهیلا، آقای داوری با سرفه ای که کرد، باعث شد ، سهیلا بفهمه که الان بهتره بحث رو تمام کنه.
امیرم که از قبل پی این برخوردها رو به تنش مالیده بود حرفی نزد، دستش رو از پشت انا برداشت و لیوان دوغش رو سر کشید، بعدم کمی دست دست کرد تا بقیه غذاشون رو بخورن، بعد از غذا دست آنا رو جلوی چشمهای سهیلا گرفت و برد سمت خوابها، کلا تا نیومدن سهیلا جو ، خوب بود، یعنی انا احساس می کرد با اونچه که انتظار داشته متفاوته، ولی با اومدن سهیلا، واسه آنا حتی نفس کشیدن هم سخت شده بود، آتنا پشت سر آنا و امیر رفت تو اتاق: آناهید جان خوبی؟
آنا: ممنون،
آتنا: ببخشید ، این خاله هنوز خوب ، می دونی که داغ بچه هیچوقت کمرنگ نمی شه، حق نداره به تو توهین کنه ، ولی خوب شاید یه چند باری ببیندتون عادت کنه، نمی شه که شما نرین و نیاین ، پرگل رفته ، امیر که هست چرا ما نباید بتونیم ببینیمش؟ خاله هم بالاخره عادت می کنه دست از این رفتارش بر می داره
امیر: ما فقط به خاطر تو اومدیم، و گرنه واسه دیدن مامان بابا می تونیم یه وقت دیگه بیایم، تو هم نمی خواد هرس بخوری، واسه نی نی خوب نیست، خاله جون قبلا هم ما رو مستفیض کردند، برو یکم استراحت کن واسه عصر بتونی شیطونی کنی،
آتنا: امیر می مونین که؟
امیر: نه ، ما قرار بود ناهار بیایم که اومدیم، عصر خودمون برنامه داریم
آتنا: الکی می گی، تو رو خدا بمونین، تو رو خدا، آناهید تو یه چیزی بگو
آنا: باور کن من نمی تونم بشینم، چه برسه بیام تو حیاط ، اجازه بده ما بریم، فردا ظهر شما بیاین اونجا، مفصل امیر رو ببینین، با مامان بابا بیاین یا امیر می اد،
آتنا: چیزی شدی؟ جاییت درد داره هنوز،
آنا: مهم نیست ولی نمی تونم بشینم
آتنا سریع رفت سمت آنا ، خواست لباس آنا رو بزنه بالا آنا با دستش مانع شد ولی اتنا خواست دست آنا رو پس بزنه که داد انا به هوا رفت
آتنا: دستت چی شده
آنا از درد و اشک نمی تونست جوا ب بده، امیر اومد جلو و آتنا بلند شد از کنا ر آنا، امیر نشست کنار آنا و سریع آستینش را زد بالا ، تقریبا از بالای آرنج تا سر شونش کبودی خفیف داشت
آتنا: این از زمین خوردنت اینجوری شد؟
امیر: نه، تو خونه اینجور شد،
آنا دیگه راحت داشت اشک می ریخت، آتنا نشست اون طرف آنا:درد داره؟
romangram.com | @romangram_com