#در_دستان_سرنوشت_پارت_232
آنا یه نگاه دیگه تو اینه به خودش انداخت و از در رفت بیرون، هنوز کامل وارد سالن نشده بود رو پله آخر بود که صدای سلام و احوال پرسی به گوشش خورد، تقریبا همه نزدیکی ورودی سالن، به استقبال تازه واردها رفته بودند و همگی پشت به آنا بودند بجز زینت که کنار آنا بود.
بازار دست و روبوسی و سلام علیک گرم بود، که صدای سهیلا باعث شد آنا دردی رو تو تمام تنش حس کنه،
سهیلا: امیر جان بالاخره شر این دختره آویزون رو کم کردی یا نه، نکنه بازم مرخصی ساعتی داده بیای ما بتونیم ببینیمت، آخه ما باید سالی یه بار بتونیم تو رو ببینیم؟ سالگرد پرگلم که دم غروب رسیدی،بمیرم بچم چشم براهت بود.
همه اروم بودند، فقط این صدای زینت بود ، که هیکل آنارو با زور و ضرب داشت از رو پله بلند می کرد:آناهید خانم، خدا مرگم، امیر خان
امیر با صدای زینت برگشت رو به عقب، با دیدن انا روی پله، سریع رفت سمت پله: آنا! آنا چی شدی؟
آنا چشماش رو که از درد بسته بود، به زور باز کرد: خوبم، دستم، دستم رو ول کن.
امیر یاد دست آنا افتاد سریع دستش رو ول کردو زیر بغلش رو گرفت، و بلندش کرد، خواست برش گردونه تو اتاق که آنا
نگذاشت ، تقریبا بقیه هم جمع شده بودند: امیر خوبم، می تونم وایسم
امر محل نگذاشت ، زیر بغل آنا رو گرفت و برد رو اولین صندلی، بقیه هم از ترس سهیلا لال شده بودند اگه زینت نبود حتی کسی یه آب قند هم دست آنا نمی داد، سهیلا هم دیگه حرفی نزد، انگار نه انگار از حرفهایی که زده، پریسا هم که آنا فهمید خواهر پرگله بی اینکه حرفی بزنه، از جلوی آنا رد شد و رفت سمت اتاقها تا لباس عوض کنه، و همسر سهیلا جز یه سلام زیر لبی حرفی با آنا نزد، بحث سریع رفت حول محور مهمونی عصر و باردای اتنا و زمان زایمان و دیگه کسی به روی خودش نیاورد چی شنیده، امیر تقریبا بغل به بغل آنا روی مبل نشسته بود و دستش رو سپرده بود به انا که تا دل می خواد فشار بده و خودش رو خالی کنه،امیرمی دونست آنا رو الان ولش کنی می زنه زیرگریه واسه همین جز اینکه با نگاه مرتب حالش رو بپرسه کاری نمی کرد، آنا می گفت خوبه ولی امیر متوجه اخم صورتش بود، می دونست که احتمالا درد داره، دست آزادش رو از پشت گذاشت تو کمر آنا، ولی آخی که آنا سعی داشت تا جایی که می شه خفش کنه نشون می داد کمرش درد داره،
امیر: کمرت درد می کنه؟
همین سئوال امیر کافی بود که دوباره اشک پشت چشمهای آنا جمع بشه
امیر: بلند شو بریم تو اتاق، یکم دراز بکش
آنا: نه بزار بعد از ناهار، منو برسون خونه، خودت برگرد،
امیر: اونکه ناراحته خودش بره، ما جایی نمی ریم، فهمیدی؟ اگه جوابش روندادم واسه اینه که می خوام اینقدر بمونم تا خودش بره،
آنا جوابی نداشت بده، خیلی نگذشته که همه دعوت شدند سر میز، خدا رو شکر جا کم بود ، و می شد چند نفری سر جاشون غذا بخورن، ولی خوب آنا با اصرهای آتنا جزء اون چند نفر نبود، سرمیز ، امیر که می دونست آنا نمی تونه دستش رو زیاد تکون بده سریع یه مقدار کمی واسش برنج و جوجه کشید و همراه سالا گذاشت جلوش، همین کار امیر کافی بود که نگاهای خیره سوسن و سهیلا و پریسا حواله امیر بشه، و بعد هم دستور های پریسا شروع بشه: امیر جان، خورشت میریزی لطفا؟ امیر دوغ ؟ امیر نمک، امیر سالاد، آنا دیگه داشت کلافه می شد، اینکه امیر به دختر خالش سرویس بده چیزی نبود که انا رو عصبانی کنه ولی می دونست اینکارا همش بخاطر اذیت کردن اونه، آنا خواست بشقاب دوم رو بکشه که امیر متوجه شد، کفگیر رو از دست انا گرفت و بجاش واسش کمی سالاد ریخت و بعد کمی دولا شد کنار گوش آنا: تو رو خدا خودت رو کنترل کن،می خوای بزارنت وسط، یکم سالاد بخور می گم زینت واست غذا بیاره تو اتاق
آنا: من الان گشنمه
امیر: تو گشنت نیست، کلافه ای، همین سالاد رو بخور
romangram.com | @romangram_com