#در_دستان_سرنوشت_پارت_231
امیر سشوار رو گرفت ولی آنا بازم نمی تونست با یه دست برس رو تو موهاش بپیچونه، آخش رفت هوا.
بی خیال شد، فقط امیر سشوار رو گرفت وآنا با دست موهاش رو تکون داد تا فقط خشک بشن، بعدم یه دستی شونه زد و پشت سرش برد بالا با کلیپس آبشاری بست، یکم چشمهاش و کشید، خیلی وقت بود دیگه واسش مهم نبود ، که رژگونه صورتی بزنه تا به پوستش تضاد بده ،یا با پنکیک رنگ لبهاش رو کم کنه تا رنگ صورتی روش جلوه کنه، سریع بلند شد، مانتو و شالش رو پوشید و رفت پایین، امیرهم آماده شده بود، یه کت و شلوار طوسی سیر با پیرهن سفید و کراوات طوسی زده بود، زیادی به نظرش رسمی بود، لا اقل در مقایسه با لباسهای آنا،
آنا: من آماده ام
امیر یه بسته گرفت سمت آنا
آنا: این چیه
امیر: ببین
آنا در جعبه رو باز کرد، یه ست گردنبند و گوشواره میخی مروارید بود، با یه ساعت ژنو لنگه ساعت قبلی خود آنا، با یه حلقه پنج ردیفه برلیان،
آنا یه دفعه عصبانی شد: اینا مال کیه؟
امیر: چرا داد می زنی؟ مال تو
آنا: نه قبلا مال کی بوده؟
امیر تازه فهمید: فکر کردی من مریضم که از وسائل کس دیگه ای به تو بدم. اینها رو من خریدم، چون می دونستم تو عید لازم میشه،
آنا: اینو واسه چی خریدی؟
امیر: ساعتو؟
آنا: آره
امیر: خوب مگه یکی مثل این نداشتی قبلا
آنا: خوب آخه این گرونه، مگه طلا نیست؟
امیر: چرا هست، می شه زود حاضر شی تا دوباره لشکر کشی نکردند
ساعت از یک رد شده بود که رسیدند خونه پدر امیر، حیاط بزرگ و قشنگی داشت ، البته سبکش قدیمی بود، از دور می شد یه ساختمون نما قدیمی رو دید، با ایوون و ستون و سر ستون، ولی توی ساختمون کاملا شیک و امروزی مبلمان شده بود ، تو ورودی ساختمان آقای سروستانی و سوسن و بعدش آتنا و فرزین اومده بودند پیشواز، همه گرم سلام احوال پرسی کرده بودند و خوش امد گویی کرده بودند، ولی آنا خیلی استرس داشت ، از حرفهای صبح فهمیده بود که خاله سهیلا هم هست و دیگه خدا می دونست کیا، آنا خودش داوطلبانه دست امیر رو گرفته بود، دنبالش می رفت، حتی وقتی امیر خواسته بود بره تو اتاقش انا هم بلندشد و رفت، اتاق امیر یه اتاق ساده ولی بزرگ بود، ولی دیوارهاش پر از تابلو و عکس بود، روی یکی از دیوارها تقریبا یه البوم عکس بود، از نوزادی تا ، تا مراسم عقد با پرگل، آنا رفت جلو تر، اصلا هواسش نبود که امیر داره می بینه، عکس عروس و داماد روی دیوار هواسش رو پرت کرده بود، پرگل یه لباس دکلته سفید پوشیده بود، باآرایش عروس،آنا یه نگاهم به امیر انداخت که تو کت و شلوار سفید چقدر کم سن و سال می زد، پرگلی که اینجا با این آرایش میدید خیلی با اون عکسهای روی دیوار و میز تو خونه فرق داشت، همون چشمهای عسلی و پوست روشن و اندام کشیده، تقریبا با کفشی که پا کرده بود هم قد امیر میزد، با صدای بهم خوردن در آنا متوجه رفتن امیر شد، سریع به خودش اومد، لباسهای رو رو در آورد تونیکش رومرتب کرد، موهاش چندان تعریفی نداشتند، بد نبود و لی واسه بار اول اونم وقتی مطمئن بودزیر ذره بین همه قرار داره دوست داشت مرتب تر باشه، ولی چاره ای نبود، خواست از در بره بیرون که زینت اومد تو، اونم دسته پر، با سشوار و برش پیچ، زینت معطل نکرد، سریع با راهنمایی آنا برس رو تو موهای آنا می چرخوند و سشوار می گرفت، تقریبا به خوبی دیروز بعد از آرایشگاه شده بود ، البته خوب دیگه تافت نداشت و مطمئن بود تا 2 ساعت دیگه مجبوره دوباره با کلیپس یه بلایی به سر موهاش بیاره که خوب خیلی هم مهم نبود، مهم همین ساعت اول بود،
romangram.com | @romangram_com