#در_دستان_سرنوشت_پارت_230


امیر پست در ایستاده بود: خوبی؟

آنا سرش رو بالا نیاورد: آره

امیر تازه انگار یادش افتاد واسه چی پشت در رفته: یکساعت بیشتره تو حمومی، چرا اینقدر آب گرم رو باز کردی؟ یه نگاه به سر و صورتت بنداز

آنا بی حرف رفت سمت کمد لباسها، عزای اصلی الان بود که نمی دونست چی بپوشه یه ساپورت صدری با یه تونیک استین نصفه مشکی برداشت، یقه اش یکم باز بود ولی لااقل قدش تا بالای زانو بود، کفش مشکی عروسکی هم داشت، سریع برداشت بره سمت حمام که یادش افتاد همه جا خیسه خواست به امیر بگه بره بیرون که امیر متوجه لباسهای تو دست آنا شد: آناهید ، این آخر سالی این رنگ مشکی رو در بیار، بسه دیگه

آناهید بغض کرده بود: نمی خوام، می خوام مشکی بپوشم، اگه خوب نیست اصلا نمی ام

امیر: هر کاری می خوای بکن ولی روز اول عید هرچی مشکی داری رو می ندازم بیرون نزاری هم قیجی می زارم تو تک تکشون. و از در رفت بیرون

آنا خواست سریع لباسهاش رو عوض کنه که درد بازوش رو بیشتر حس کرد و آخش رفت هوا. به محض اینکه حوله رو درآورد دید همه تنش سرخه، ولی بازوش بدتر ، می دونست یه ساعت نشده سیاه می شه ولی فرصت اینکه بره یخ بزاره نبود، سریع لباس زیراش رو پوشید ، آب موهاش رو هم گرفت ، بزور یه سشوار به موهاش گرفت، یکم که خشک شد، لباشهاش رو هم تن کرد و رفت سراغ موهاش، می خواست با سشوار یکم موهاش رو حالت بده ولی نه می تونست سشوار رو بگیره نه برس پیچ رو، روتخت نشسته بود، نمی دونست حالا با این موها که تازه با حوله هاشو ر پاشور کرده چیکار کنه، امیر یه ربعه برگشت بالا، آنا رو دید که لباش پوشیده با موهای هاشور نشسته،

امیر: پس چرا نشستی؟

آنا: خوب نمی تونم موهام رو درست کنم.

امیر: یعنی چی نمی تونی؟ تو که تازه موهات رو مرتب کردی، یه سشوار کن بریم، 12 رد شده،

آنا: سشوارو نمی تونم بگیرم،

امیر: یعنی چی؟

آنا: دستم درد گرفته، نمی تونم نگه دارم،

امیر: چرا در د می کنه؟

آنا: در خورد توش،

امیر: آستینت رو بزن بالا ببینم

آنا: نمی خواد، یکم سشوار رو بگیر واسم،


romangram.com | @romangram_com