#در_دستان_سرنوشت_پارت_229

سوسن: باید برین و بیاین تا عادت کنه، نمی تونم بگم نیاد

امیر: مامان من می خوام اخر سالی آرامش داشته باشم، بزارین راحت باشم

آتنا گریه افتاد: امیر، به خاطر منم نمی خوای بیای، این دور روز و دلم می خواد دور هم باشیم، برم خودا می دونه دیگه با بچه کی بتونم بیام، شمام بیاین که دیگه همه با هم نمی تونین بیاین، جدا جدا می بینیمتون، دلم می خواد همه دور هم باشین،

سوسن دست آتنا رو گرفت: گریه نکن مامان ، بیا بریم، امیر و آنا هم کاراشون رو می کنن می ان، بعدم چشم غره ای به امیر رفت و دست اتنا رو کشید برد سمت در: منتظریم تا قبل از 1 بیاین. و رفت، به همین راحتی حرفش رو به کرسی نشوند و رفت.

آنا نشست رو مبل، امیر اومد بالا سرش: بلند شو ، یه صبحانه ای بخوریم ، اگه کاری داری انجام بده بریم،

آنا بی هیچ حرفی بلند شد،

سریع صبحانه رو آماده کرد، خودش میلی به خوردن نداشت ولی حوصله غر شنیدن از امیر رو هم نداشت، به زور دو تا لقمه خورد، منتظر بود یعنی امیدوار بود که امیر رفتن رو کنسل کنه ولی امیر نگذاشت زیادی منتظر بمونه: بلند شو پس، چرا نشستی داره 11 می شه،

آنا: چیکار کنم؟

امیر: نمی دونم، مهمونی می خوان برن چیکار می کنن، اونم واسه دفعه اول؟

آنا: خوب ، من نمی دونم چی بپوشم؟

امیر: خیلی نمیخواد رسمی بپوشی، ظهر که خودمونیم و عصرم که ما قرار نیست بمونیم.

آنا: من برم دوش بگیرم، زود می ام،

امیر: هر جور دوست داری ولی تا دوازده و نیم آماده باش.

آنا رفت بالا، سلانه سلانه، خیلی تو فکر بود، نمی دونست چی می شه، رفت تو حمام، نمی دونست چقدر زیر دوش مونده، ولی یه آن از صدای کوبیده شدن در به خودش اومد:آنا! می شنوی؟ چرا جواب نمیدی؟

آنا یه نگاه به حمام کرد، پر از بخار بود، پنجره حمام هم بسته بود، تنها راه خروج هوا سوراخهای هواکش بود، نمی دونست چطور تو این حموم نفس کشیده، سریع رفت پشت در که لای درو باز کنه تا امیر بیشتر از این داد نزده ، که امیر بی هوا در و باز کرد،با باز کردن در امیر اول از صدای آخ آنا شوک شد و بعد با دیدن حمومی که پر بخار بود،

آنا سریع خودش رو جمع کرد تا نیفته ولی واسه دردی که تو بازوش پیچید جز آه و ناله کردن کاری از دستش بر نمی اومد، امیر سریع به خودش اومد: چی شدی؟ چرا جواب نمی دادی؟

آنا: خوبم، نیا تو، حولم رو تخته، بیار واسم،

امیر سریع حوله و از رو تخت برداشت از لای در داد تو، ولی درو باز گذاشت،آنا سریع حوله رو پیچید دورش و موهاش ور گذاشت تو کلاه، و از در رفت بیرون

romangram.com | @romangram_com