#در_دستان_سرنوشت_پارت_228
صدای سوسن و آتنا رو می تونست تشخیص بده، ولی نه چندان واضح ، ولی صدای امیر رو اصلا نمی شندید. آنا دیگه گوشهاش رو گرفته بود، نمی خواست این صدای های نا واضح رو هم بشنوه، یدفعه با باز شدن در اتاق از جا پرید، آتنا تو دهنه در بود، آتنا رفت طرف آنا، آنا دستاش رو برداشت: آناهید جان، هنوز که خوابیدی پس، بلند شو ظهر شد، مگه قرار نبود ناهار بیاین، بعدم یه نگاهی به لحاف و بالش رو زمین انداخت ،
آنا: ولی انگار امیر گفت کنسل شده
آتنا: امیر بی خود گفته، بلند شو، تو که بیای امیرم میاد
آنا: امیر نیاد من نمی تونم بیام
آتنا: چرا می تونی، بلند شو بریم پاییم، مامان چیزی نگفته که امیر قهر کرده،
آنا: من واقعا نمی دونم سوسن خانم چی گفته، ولی
آتنا: ولی نداره، بلند شو بریم پایین، و دست آنا رو کشید.
چیزی که تو پله توجه آنا رو جلب کرد جای خالی عکس پرگل بود، سوسن هم به محض اومد ن انا بلند شد : آناهید جان، برو این پسر رو بیار بیرون، بریم، من مهمون دارم ، دلم شور می زنه، کلی کار دارم،برو بیارش بیرون
آنا: ولی آخه
آتنا: آخه نداره، رفته در و بسته
آنا: ولی من ، خوب من یعنی اجازه ندارم برم تو اون اتاق
آتنا عصبانی شد: یعنی چی ؟ این دیگه چه زندگیه؟ معلومه چیکار می کنین؟
آنا رفت سمت در، در زد: امیر می شه بیای بیرون؟
امیر جوابی نداد. آنا بازم در زد: امیر،بیا بیرون، امیر
آتنا هم رفت پشت در: امیر نیای بزور انا رو می بریم، تو هم خواستی باید بیای دنبالش
امیر عصبانی درو باز کرد: آنا تا من نباشم جایی نمی ره
بعدم رو کرد به مادرش: چه اصراریه ما بیایم، تو که می دونی خواهرت نمی تونه جلوی خودش رو بگیره
romangram.com | @romangram_com