#در_دستان_سرنوشت_پارت_227
...
امیر: نه بیدار شدم، چی شده؟
....
امیر: خوب؟
...
امیر: مامان پس ما نمی ایم.
...
امیر: مامان این از دیروز و کاراتون ، اینم از این حرفها
...
امیر: چرا می فهمین چی می گم. زینتم دیگه لازم نیست بیاد اینجا زن سرایدار ساختمان شرکت رو می کم بیاد،
...
امیر: باشه، اونم دیگه حقی نداره بیاد اینجا ، بسه دیگه ،بره به فکر پریسا باشه،
...
امیر: با آنا چیکار دارین دیگه؟
...
امیر: نه مامان، خداحافظ
امیر دوباره دراز کشید، آنا متوجه شد که قرار ناهار کنسل شده، اونم دوباره سر جاش ولو شد، نمی دونست چقدر طول کشید که صدای زنگ در خونه دوباره از جا پروندشون.
امیر رفت پایین ، آنا هم بلند شد ولی امیر گفت بمونه تو اتاق، آنا برگشتت تو تخت،
romangram.com | @romangram_com