#در_دستان_سرنوشت_پارت_226


آنا: من فردا نمی ام

امیر: منم چندان تمایلی ندارم به رفتن بخصوص که کلی فک و فامیلم دعوتن، البته اونها عصر میان؛ولی فکر کنم ناهار رودیگه مجبوریم

آنا: تو اره ولی من نمیام، می دونی که اینها همش تو رودربایستی با فرزین بود، وگرنه مامانت قبلا حرفهاش رو زده بود

امیر: نه مامان خیلی وقته اصرار داره ما بریم و بیایم من خودم مایل نبودم تو رو ببرم اونجا

آنا: پس فردا هم من نمیام خودت برو یه جوری جمعش کن

امیر: فردا رو شرمنده، ناها ر رو که حتما باید بریم

آنا: ولی

امیر: ولی نداره، ظهر می ریم، غروب به یه بهونه ای می ایم بیرون تا واسه سفرم خدا بزرگه

آنا دیگه بحث رو بی نتیجه دید، سرش رو انداخت پایین رفت بالا، لباسش رو عوض کرد ولی هنوز چراغ رو خاموش نکرده بود که امیر با بالش و لاحاف اومد تو.

آنا: اینا چیه؟

امیر: هیچی، بگیر بخواب، مال خودمه بعدم بی اینکه تو ضیح اضافه ای بده ، جاش رو مرتب کرد و خوابید

آنا: من خوبم بلند شو برو پایین، خوبم

امیر: باشه تو خوب بمون، منم خوابم می اد، چراغ رو خاموش کن.

ساعت 9 صبح بود که با صدای زنگ گوشی امیر هر دو از خواب پریدند

امیر: الو

...

امیر: سلام مامان


romangram.com | @romangram_com