#در_دستان_سرنوشت_پارت_225

آنا نمی فهمید منظور آتنا چیه؟ فقط نگاه کرد

آتنا: کارای عید رو می گم،

آنا: خوب راستش نمی دونم، فکر نکنم کار زیادی داشته باشیم،

آتنا: خوب پس خوبه، اول از همه فردا ظهر ناهار با امیر بیاین اونجا دور هم باشیم، من امروز اومدم که واسه چهارشنبه سوری خونه باشم، همه باید جمع شیم، بعد تحویلم که بریم شمال

آنا نگاهی به امیر کرد تا شاید امیر بیاد کمکش ولی امیر کمکی نکرد، آنا مجبور شد خودش حرفی بزنه: خوب امیر که بتونه حتما میاد، ولی من شرمندم انشاالله یه فرصت دیگه

آتنا براق شد: یعنی چی؟ باید بیای، حالا فردا رو نمی دونم اگه با کسی برنامه گذاشتین، ولی تو عید که دیگه نمی شه ، امیر جدا تو جدا دیگه چه معنی داره

آنا:من واقعا نمی تونم بیام، انشا لله یه فرصت دیگه،

آتنا: امیر تو یه چیزی بگو،

امیر: خوب آتنا تو می خواستی منو سوپریز کنی ولی خوب نتیجه اینه که من و انا نمی تونیم بیایم.

آنا رو کرد به امیر ولی قبل از اینکه، حرفی بزنه امیر چشم زهره ای رفت و از آنا خواست حرفی نزنه،

ولی سوسن اجازه نداد کسی چیزی بگه رو کرد به آنا: ما دیگه می ریم، می بینین که آتنا تو وضعی نیست که خیلی دیر بخوابه، شمام فردا واسه ناها ر با امیر بیاین، اگه بعد از ظهر جایی قرار گذاشتین برین ولی روز اول عید رو دیگه هر جا برنامه دارین کنسل کنین ، دیگه یه سال و به سلیقه خودتون گذروندین یه عید به ما می رسه،

آنا:خوب راستش امیر خودش بتونه، می اد من نمی تونم...

سوسن حرف آنا رو قطع کرد: نمی شه زن بره غرب مرد بره شرق، هر جا می رین با هم میرین،

آنا: ولی من

سوسن: حالا فردا بیاین تا ببینیم عید چی می شه؟

آتنا: دیدین مامان من اینطوری کارا رو یه سره می کنه، تا فردا

آنا دیگه بدرقه نرفت، عقب عقب رفت تو اشپزخونه، دید فرزین اصلا حرفی نزده، پیش خودش فکر کرد اصلا مگه جرات داشته حرف بزنه، مادر و دختر طومارش رو درهم می پیچند،

امیر برگشت تو اشپزخونه: ول کن اینها رو،

romangram.com | @romangram_com