#در_دستان_سرنوشت_پارت_224
امیر بی هیچ حرفی رفت و در و باز کرد. انا صدای زنی رو می تونست تشخیص بده، و شاید یه مردهم
آنا بلند شد و از آشپزخونه رفت بیرون
هنوز حرفی نزده بود که زنی که تو بغل امیر بود ، از بغل امیر در اومد و رفت سمت انا: سلام آناهید جان، خوبی ؟ من اتنا هستم
آنا: سلام، خوش اومدین
آتنا: ایشون شوهرم فرزین، مامانم رو هم که میشناسی
آنا دوست داشت که بگه می شناسم اونم چه جور ولی به سلام و احوال پرسی اکتفا کرد،
تا مهمونها بشینن، آنا بلا تکلیف ایستاده بود و نگاه می کرد، سوسن هم درد ابرودار ی جلوی دامادش با آنا سلام ، احوا ل پرسی کرده بود، آنا نمی دونست چیکار کنه که امیر اومد سمتش: نمی خوای این لباس رو عوض کنی؟
آنا یه نگاهی به لباسش انداخت، بی حرف رفت بالا، سریع لباسش را با یه تونیک مشکی یقه قایقی باز و یه ساق بندینکی تریکوی مشکی عوض کرد، موهاش رو باز کرد، و با کلیپس برد بالا و آبشاری رها کرد، به نظرش همین هم بس بودولی نمی دونست اصلا چرا باید بره پایین، دوباره بی حوصله شد، ولی می دونست امیر بخواد بزور می بردش پایین، آروم آروم رفت پایین، هنوز پا تو سالن نگذاشته بود، که همه ارومم شدند، یعنی درواقع حول شدند، امیرم بلند شد رفت کنار پله ها دست انا رو گرفت و برد تو سالن، نشوند کنار خودش
آنا نمی دونست چی باید بگه، نمی دونست باید بلند شه پذیرایی کنه یا نه،نمی دونست کی مهمونه، اونها یا خودش؟ می دونست اومدنش حرفها رو قطع کرده ، به بهونه پذیرایی بلند شد، امیر دستش رو ول نکرده بود: کجا؟
آنا:برم یه چیزی بیارم،
آتنا: نه ، تو رو خدا نه، از بس از صبح مامان به من چیز داده دیگه نمی تونم نفس بکشم، فرزین هم همینطور، بشین دو دقیقه ببینیمتون، امیر که 10 دقیقه هم ننشست غروبی،
آنا: خوب یه چایی بیارم،اونکه سنگین نیست، و دستش رو از دست امیر کشید بیرون،
آنا تو آشپزخونه سر گردو ن بود، نشسته بود تا کتری جوش بیاد،ظرف میوه رو هم آماده کرد، چایی رو که دم کرد، دیگه نمی دونست چطوری وقت بکشه،
امیر بلند شد رفت تو آشپزخونه: چیکار می کنی ؟
آنا بی حرف ظرف میوه رو گذاشت تو بغل امیر: ببر تا من چایی رو بیارم،
آنا چایی رو تعارف کرد و نشست کنار امیر،
آتنا: خوب آناهید جان، کارات رو کردی؟ یا هنوز کار داری؟
romangram.com | @romangram_com