#در_دستان_سرنوشت_پارت_223
زینت با شک از در رفت بیرون،آنا تو کیسه رو نگاه کرد، یه پیرهن خواب ساتن مشکی داشت، سریع لباسش رو عوض کرد، دیگه دلش نخواست موهاش رو باز برازه، سریع موهاش رو برد بالا گوچه ای کرد و پنس زد و دوباره لباسها رو چید تو کمد ساعت حدود 10 بود،
چراغ رو خاموش کرد ، دلش خواست بخوابه،یه ربعی بود که داشت غلط می زد، که چراغ روشن شد،
آنا ملحفه رو کشید رو سرش تا نور چراغ چشماش رو نزنه،
امیر: بلند شو
آنا بدون اینکه سرش رو بیرون بیاره: خوابم میاد
امیر: اگه خوابت می اومد تا حالا خوابت برده بود، بلند شو، غذا رو گرم کردم، پاشو یخ می کنه،
آنا: سیرم،
امیر ملحفه رو پس زد،دست انا که رو چشمش بود رو برداشت
آنا: امیر ، خوابم میاد
امیر: شام بخور بعد بخواب
آنا:نمی خوام
ولی امیر توجهی نکرد دستش را گرفت و کشید، بلند می شی یا بزور ببرم؟
آنا: واقعا سیرم،
امیر: منم سیرم، ولی نه واسه غذا خوردن
آنا فقط نگاه کرد
امیر دستش رو بیشتر کشیدو بلندش کرد،آنا پنسش رو از رو میز برداشت و
بی صدا پشت سر امیر از راه پله ها رفت پایین، هنوز عکسها رو دیوار بودند، امیر سریع همبرگرها رو گذاشت رو میز،دو تا واسه آنا یکی واسه خودش، آنا بی هیچ حرفی شروع کرد، اولش فکر می کرد یکی رو هم نمی تونه بخوره، ولی تا بخودش اومد دید دومی رو هم خورده ، نه فقط اونها رو یه ظرف سالادم خالی شده جلوش بود، امیرم که همینجور زل زده بود به آنا، آنا حس کرد امیربدش نمی اد که بزنه زیر خنده
آنا زیر لب تشکری کرد، خواست بلند شه ، که صدای امیر مانع شد: بشین یکم بستنی واست بیارم، آنا بی هیچ حرفی نشست، هنوز آنا دست به قاشق بستی نزده بود که صدای در خونه بند دلش رو پاره کرد،
romangram.com | @romangram_com