#در_دستان_سرنوشت_پارت_222


آنا: هنوز که نشده،

امیر: چیزی لازم نداری؟

آنا: نه، ماکه کارا 10 روز رو تو یه روز کردیم .

امیر:ببین چه زرنگیم؟ شام هم گرفتم، پس بریم

آنا: من هنوز از کله پاچه و غذای ظهر سیرم،

امیر: تا بریم خونه این بسته ها رو جابجا کنیم، گشنت شده،

آنا: نه فکر نکنم،

امیر: چرا فکر کن، ببین همین صبح تا حالا با همین دو تا وعده چقدر رنگ و روت بهتر شده،

***

به محض رسیدن به خونه، آنا متوجه شد که همه چراغها روشنه، با وارد شدن به سالن، با دیدن زینت و یه زن و مرد دیگه خیلی تعجب کرد، ولی زینت خیلی نزاشت تو عجب بمونه: سلام خانم، خوبین؟ ما دیگه کارمون تموم شده، یه نیم ساعتی هست ، منتظر بودیم بیاین خریداتون رو هم مرتب کنیم،

آنا: سلام، مرسی ، زحمت کشیدین،

امیر هم اومد تو سالن: همگی سلام، خسته نباشین، آقا صادق بی زحمت این وسایل ماشین رو هم بیارین،

آنا داشت می رفت بالا که چشمش به قاب عکس پرگل افتاد، بی اختیار بر گشت تو سالن رو نگاه کرد، همه قابهای جمع شده از رو دیوار و سالن برگشته بودند سر جاشون، امیرم همون لحظه که آنا تو راه پله ایستاده بود و سر برگردونده بود، با دنبال کردن رد نگاه آنا، عکسهای پرگل را دیده بود، و بی هیچ حرفی رفته بود سمت اتاقش، آنا هم پله ها رو به سمت بالا پی گرفته بود.

زینت خیلی تند و سریع لباسها و خریدهای آنا رو اورده بالا،آنا با دیدن اتاقش فهمید که زینت هم جا رو تمیز کرده، حتی لباسهایی که آنا قصد شستنشون رو داشت هم حالا تا کرده تو کمد بودند یا با چوب لباسی تو کمد، آنا بی هیچ حرفی شاهد کارهای زینت بود که چطور تند و تند خریدها رو در می اورد و می زاشت تو کمدها حتی پانچو وشالی رو که انا رو دسته صندلی پرت کرده بود، رو مرتب کرد، آنایه نگاهی تو آینه به خودش کرد، چقدر قیافش نسبت به صبح عوض شده بود، مدل ابروهاش، موهاش که از جلو کمی کوتاه و خرد شده بود، موهای پشتش تا زیر کتفش کوتاه شده بود یه نگاه به هیکلش انداخت، شاید یه زمانی می خواست یکم وزن کم کنه، یه چیزی تو مایه های الان، ولی نمی دونست چرا اصلا از این که این جوره خوشحال نبود،اصلا خوشحال نبود، زینت پایین نرفته برگشت، با یه نایلون، رفت سراغ کمدهای آنا،آنا دید داره تند تند بعضی لباسها رو می ریزه تو نایلون

آنا: چیکار می کنی؟

زینت: امیر خان گفتند این مشکی ها رو دیگه نمی پوشین، بذارم دم در،

آنا سریع رفت نایلون رو از دست زینت کشید، نمی خواد، مرسی خسته نباشین، شما برین من خودم هر چی رو لازم باشه می ریزم دور


romangram.com | @romangram_com