#در_دستان_سرنوشت_پارت_221
آنا: من واقعا دیگه نمی تونم،
امیر: می تونی، می دونی که نتونی بد می شه، مجبورم به زور بدم بهت،
***
بعد از رستوران، امیر سریع برنامه عصر رو به آنا داد، می دونست آنا چندان هنوز سر پا نیست ولی فرصتی دیگه ای هم نبود، ترافیک شب عیدو آخر سال، تو یه مرکز خرید، سریع مثل بار اولی که با انا خرید رفته بودند آنا رو مجبور کرد، کفش و کیف و لباس بخره، خود امیر ظاهرا جز یه کراوات و یه عطر چیز دیگه ای نمی خواست، بعدم با چند تا تلفن ، و پیغام و پسغام، یه وقت آرایشگاه برا ی آنا گرفت،
آنا: امیر من نمی خوام برم آرایشگاه، کاری ندارم،
امیر: چرا یه کارهایی داری، نه نیار، دیدی که به چه سختی این نوبت رو واست گرفتم، من یه دو ساعت دیگه می ام دنبالت،
آنا: آخه!
امیر: آخه نداره، زود باش
آنا بی میل رفت سمت آرایشگاه، 10 تا صندلی بود ولی مشتریهای خیلی بیشتر از این حرفها بود، رفت پیش منشی، خودش رو معرفی کرد و نشست، 10 دقیقه نشده صداش زدند، هنوز خودش نمی دونست واسه چی اومده.
آرایشگر: خوب امر بفرمایین،
آنا: خوب راستش یکم ، آهان یکم موهام رو مرتب کنین،
آرایشگر : بشین عزیزم،
20 دقیقه ای موهای آنا رو مرتب کرد، به شیوه آرایشگر ها ،فوری ابرو و رنگ آبرو همراه براشینگ گذاشت رو دست آنا، بعدم تشخیص داد که یه پاک سازی و ویتامینه باید واسه آنا انجام بده؛تقریبا همون دو ساعتی بود که امیر گفته بود، آنا یه لحظه یاد گوشی افتاد که نیاورده بودو کیفی که توش خالی بود، رنگ از روش پرید، ترجیح داد بشینه تا خود امیر بیاد دم آرایشگاه، ده دقیقه ای بود که آماده نشسته بود، که منشی آرایشگاه صداش زد، خواست حرفی بزنه که منشی گفت: حساب شد عزیزم،
آنا نفسش را داد بیرون، تشکر کرد و رفت.
قبل از سوار شدن یه نگاهی به صندلی عقب انداخت، پر پاکت و بسته های خرید بود، شاید شیرینی و اجیل و ...
امیر: خوب مبارکه
آنا: چی؟
امیر: هیچی سال نو
romangram.com | @romangram_com