#در_دستان_سرنوشت_پارت_220


...

امیر: اگه نمی اومدی هم خودم آخر فروردین بهت سر می زدم،

...





امیر: الان نمی تونم عزیزم، یکم کار دارم، ولی شب حتما بهت سر می زنم،

...

امیر:آناهید، خوب راستش مامان ، بابا باید دعوتش کنه تا بیاد،

...

امیر: هیچی ولی خوب، اگه می خوای آنا رو ببینی که باید بیای خونمون، البته فردا، امروز ما کلی خرید داریم

...

امیر: شب می ام، حالا اگه زودتر هم شد، می ام،

....

....

آنا ناخواسته داشت به این مکالمه گوش می داد، دیگه اون یه مقدار غذایی رو هم که داشت به زور می خورد نتونست بخوره، تازه داشت به عمق فاجعه پی می برد، تعطیلات اونم از نوع طولانی نوروزی، رفت و اومد های احتمالی یا حتی اون سفری که قبلا امیر به فرهاد یه بار احتمالش را داده بود،

امیر تلفن رو قطع کرد ، خوشحالی رو می شد تو صورتش دید: چرا نمی خوری؟

آنا: سیر شدم، امیر برنجها رو از جلوی دست آنا برداشت و دیس کباب رو گذاشت جلوی آنا: یه کم خالی بخور.


romangram.com | @romangram_com