#در_دستان_سرنوشت_پارت_219

امیر: زشته ، بزار حرفش رو بزنه و بره،

آنا: نمی خوام،بگو بره،

فرهاد صدای آنا رو می شنید، خودش اومد جلو: آناهید خانم، اجازه بدین،

آنا: نمی خوام، برین

امیر رفت کنار، فرهاد جای امیر رو گرفت: گوش بدین، باور کنین من بابت اون شب، خوب خیلی معذرت می خوام، راستش اوضاع بدی بود، بعد رفتن رویا، از شرکت، از خونه خانوم جون، حرفهای شما واقعا قاطی کردم

آنا: باشه، ممنون گفتین، ولی من دیگه از دیدنتون خوشحال نمی شم، بابت تمام زحمتهایی هم که دادم بهتون ممنونم، امیدوارم باهاش خوشبخت باشین، خبر خوشیتون هم من رو خوشحال می کنه ولی دیدنتون نه، دیگه نه، نه شما نه اون،

فرهاد دید که هنوز وقت حرف زدن نبوده، خداحافظی کرد و برگشت سمت امیر: خوب امیر جان، سال خوبی داشته باشی، عید دیدنی که راهمون میدی خونت؟

امیر: این چه حرفیه؟ تشریف بیارین، البته اگه ما خونه بودیم و خندید، سال نو تو هم مبارک باشه، با هم دست و روبوسی کردند و از هم جدا شدند،

تا موقع ناهار حرفی رد و بدل نشد، سر میز هم آنا نه به خوردن علاقه ای نشون داد، نه به جواب دادن به حرفهای امیر،با صدای زنگ موبایل امیر آنا سرش رو از روی بشقاب بلند کرد،

امیر: الو ، مامان؟

آنا صدای جیغ ممتد یه زن رو شنید، همزمان امیر از جاش پرید،

امیر: آتنا تویی؟ ایرانی پدر سوخته؟

...

امیر: کی اومدی؟ نباید یه زنگ به من بزنی؟

...

امیر: خوب سوپرایز شدم، البته کرم شدم با این جیغت،

...

امیر: خوبم، دلم واست یه ذره شده، بی بی کی دنیا میاد؟

romangram.com | @romangram_com