#در_دستان_سرنوشت_پارت_217
ولی آنا قصد نداشت تمومش کنه، هنوز حرف می زد، حرفهای بی ربط، امیر فقط بازوهای آنا ر و تو دستش گرفته بود و تکون می داد، ولی موثر نبود، آنا همچنان حرف می زد، هذیون می گفت، امیر نمی دوست چیکار کنه ، مستاصل بود، هر چی حرف میزد انا اصلا نمیشنید،حتی نمی تونست ولش کنه بره زنگ بزنه به دکتر ، در نهایتم خود انا بود که تو بغل امیر از ضعف ولو شد، امیر سریع خوابوندش رو کاناپه رفت سمت تلفن،
***
ساعت 3 بود، امیر همچنان بالای سر آنا نشسته بود، سرم دومش رو به اتمام بود، به هوش بود، ولی حرفی نمی زد، حتی جواب سئوالهای امیر رو هم نمی داد، امیر هم تلاشی برای به حرف آوردن آنا نداشت،
با تموم شدن سرم، امیر کارهای ترخیص رو انجام داد و بر گشت بالای سر آنا: می تونی بلند شی؟
آنا: با سر اشاره کرد که نه، امیر کمک کرد تا آنا بلند شه، تا دم ماشین هم زیر بغل آنا رو گرفته بود، تو خیابونهای خلوت تو اون ساعت شب امیر هوس کرده بود دور بزنه: بریم یه دوری بزنیم؟
آنا جوابی نداد، امیر یک ساعتی تو خیابونهای خلوت چرخ می زد، حدود 4 و نیم بود که رسیدند خونه، امیر جای آنا رو درست کرد، یه لیوان آب پرتقال داد دست انا: اینو می خوری حرفم نمی زنی، صبحم که دیدی کله پاچه داریم،دوست داری؟
آنا زیر لب زمزمه کرد: داشتم
امیر نشنیده گرفت، رفت واسه خودش هم بالش و لاحاف آورد تو سالن، رو کانا په جلوی تلویزیون ولو شد،
***
آنا نیم ساعتی بود که از خواب بیدار شده بود، ساعت از 10 گذشته بود، می دونست امیر خسته اس، گذاشت بخوابه، بلند شد رفت تو آشپز خونه، صبحانه ر آماده کرد، برگشت تو سالن، خواست لاحاف و بالشت رو جمع کنه که پاش خورد به گوشی که رو زمین پرت کرده بود، امیر از صدای برخورد گوشی و پایه میز بلند شد،
امیر: آنا، ساعت چنده؟
آنا: 10 و خورده ای
امیر بلند شد نشست: یادم رفت ساعت بزارم، برم این بنده خدا ها روز آخری چشم به را نمونن
آنا: صبحانه نمی خوری؟
امیر: حتما می خورم، اونم کله پاچه، تو که نخوردی؟
آنا: نه،
امیر رفت بالش رو از دست آنا گرفت و گذاشت رو مبل، دست انا رو گرفت برد سمت آشپزخونه : بیا، باید زیر نظر خودم غذا بخوری، دیشب هوش نبودی ببینی دکتره چطور به من نگاه می کرد، هی می گفت آقا این خانم دارن دچار سوء تغذیه می شن، شما چطور نفهمیدین ؟
آنا بی هیج حرفی دنبال امیر رفت، میلی به خوردن نداشت،از اون اتفاقات نادر عمرش بود که تو این چند روزه چیزی از گلوش پایین نمی رفت، واسه اینکه امیر پیله نکنه چند لقمه ای خورد و بلند شد رفت تو سالن نمی دونست چیکار کنه ، خیلی دلش می خواست از زیر نگاه امیر در بره ، حالا که یکم حالش جا اومده بود دوست داشت کمی فکر کنه، به همه چیز ولی می دونست نمی تونه ، همیشه همینطور بود، هر وقت می خواست یه نگاهی به حال و روز و زندگیش بندازه، فکرش یه جایی اون وسط ها می موند ، رفت بالا، یه نگاهی به اتاق انداخت، همه چیز پرت و پلا بود، حالی نداشت ولی با این وضع اتاق نمی تونست فکر کنه، لباسهاش رو جمع کرد، ببره بریزه تو ماشین، یه سرم رفت سراغ دراور، هنوز دست به کار نشده بود که امیر اومد تو: چیکارمی کنی؟
romangram.com | @romangram_com