#در_دستان_سرنوشت_پارت_216


آنا: یعنی با هم ازدواج می کنن؟

امیر: نه، نه به این زودی، وقت می بره

آنا: نامزد فرهاد چی؟

امیر: اون که ظاهرن پا نگرفته تموم شده، ولی خوب قرار گذاشتن یه 1 سالی صبر کنن ، تا هم رویا جا بیفته تو کارش ، هم فرهاد بتونه خونوادش رو اماده کنه، هم خونواده رویا بتونن خودشون رو جم و جور کنن.

آنا دست برد سمت قفسه سینش، حس می کرد داره خفه می شه، نمی دونست از اینکه بالاخره فرهاد و رویا تکونی خوردند خوشحال باشه یا از بی مهری رویا تو اون یک هفته ناراحت، حتی زنگ نزده بود آنا رو از نگرانی در بیاره که هیچ ، تلفن های آنا رو هم بی جواب گذاشته بود،

امیر از حرکت آنا ترسید، سریع نشست کنارش و سعی کرد، یکم آب بهش بده: چی شدی؟ خوبی؟

آنا با سر آره ای گفت و از امیر خواست بلند شه تا بتونه بخوابه

امیر: یکم بشین، بزار حالت جا بیاد، اینجوری که نمی تونی بخوابی

آنا: خوبم،

امیر: خوب که نیستی، اصلا می خوای بریم اورژانس، یه معاینه کامل کنی! هان؟

آنا: نه ، واسه چی، تو دلش گفت واسه کی؟ امیر رفت بالا گوشی انا رو آورد زد تو شارژ گذاشت کنارش، آنا یه نگاهی به صفحه گوشیش انداخت، پر خالی بود، نه اس ام اسی، نه تماسی، سریع گوشی رو از از شارژ کشید ، سیم کارتش رو دراورد پرت کرد وسط سالن ، گوشیش رو هم انداخت رو زمین: من گوشی نمی خوام، فهمیدی؟ می خوام واسه همیشه خاموش باشه

امیر هاج واج داشت دیوانگی انا رو نگاه می کرد،می تونست بفهمه چقدر ناراحته ، خودش رو هم مقصر می دونست می تونست چندروز پیش به آنا این حرفها رو بگه، ولی خودشم از دست آنا عصبانی بود، بابت رفتار نپخته ای که باعث شده بود حتی فرهاد که بهترین دوستش بود این طور بهش بدبین بشه و اون شب اون حرفها رو بزنه، هر چند دو روز بعدش خود فرهاد شرمنده رفته بود پیش امیر تا بگه چی شده و چی کرده، گفته بود که چقدر از بلاتکلیفی حال خودش و حس خودش به رویا و رفتن رویا درهم بوده تو اون مدت،و با اتفاقات اونشب منفجر شده ، هر چند امیر بخشیده بود ولی هنوز م ته دلش از فرهاد بابت قضاوتش دلگیر بود، و این دلگیری رو سر انا خالی کرده بود، با بی محلی با خونه نبودن، با خبر ندادن به انا از اوضاع رویا.

امیر: آناتقصیر منه، من باید بهت می گفتم که رویا خوبه

آنا: دیگه مهم نیست، رویا خواست تموم بشه، امشب تموم شد، رویا از امشب فقط یه ادمه، ارزوی خوشبختیش رو دارم، آرامش، همه چیزهای خوب، ولی دیگه کسی نیست برای من، خودش خواست، خواست تموم شه، باشه ، تمومش کردم، همین امشب رویا تموم شد.

امیر: به رویا حق بده ، با رفتاری که فرهاد کرد، احساس کرد تحقیر شده، تو محرم حال و روز رویا بودی، فرهاد نبود، من نبودم، رفتار رویا تو اون شرایط عادی بود، رویا هم که می دونست با فرهاد اینده ای نداره به اندازه کافی کشیده بود، حتما از فشار خونواده اش هم کلافه بوده، امیدی نداشت به این رابطه ، اون وقت تو داشتی باعث می شدی این وسط غرورشم جلوی فرهاد از بین بره، گرچه هر دو تا شون مدیون بی فکری تو هستند، و گرنه اون دیونه می رفت صنم می گرفت اون یکی هم که چه می دونم زن پسر عمو کلاه نمدیش میشد

آنا داد می زد: من به همه حق می دم، به رخساره حق می دم منو نخواد، به ایرج حق می دم که به رخساره دروغ گفت، به مینو حق می دم که نمی خواست منو ببینه، روبن حق داشت بره، فخری حق داشت دروغ بگه، ... نشست رو کاناپه دیگه صدای آنا شده بود زمزمه ، هنوز داشت حرف از حق می زد، اسمها رو می گفت ، زیر لب غر می زد، به تو حق می دم، دوباره صداش جون گرفت ، دوباره داد بود، به اون شروین لعنتی حق می دم، حق می دم که منو بازی داد، حق می دم که خندید، حق می دم که رفت، حق می دم که بازی کرد، با روحم ،با روانم، برگشت سمت امیر، به توهم حق میدم، حق می دم که نخوای ریخت منو ببینی، نخوای من پا تو اتاق پرگل بزارم،نخوای ریختم و ببینی، نخوای...

امیر دیگه نگذاشت آنا ادامه بده: بس کن، آنا بس کن، می خوای بکشی خودتو، آروم باش، تموم شد، فرهاد و رویا خوبن، همه خوبن، همه چیز خوبه، تمومش کن،خواهش می کنم،


romangram.com | @romangram_com