#در_دستان_سرنوشت_پارت_215

آنا نیم خیز شد: کجاست؟ خبر داری؟

امیر: حالش از حال و روز تو بهتره. حالا چیکارش داری ؟

آنا: می خوام بهش یکم پول بدم، آخه خوب کارش که ، یعنی اخر سالی ، می ترسم مجبور شه برگرده خونه

امیر: خونه که برگشته، ولی خوب خیلی نگران نباش، تا هفته آینده می اد

آنا: تو ازش خبر داری؟ چیکار می کنه؟

امیر: زندگی، کاری که تو بلد نیستی،

آنا: کار پیدا کرده؟

امیر: کار که داشت، خونه اجاره کرده، مامان باباش هم بعد از عید می ان پیشش، خونه و اون زمین آخری رو هم می فروشن، قراره بدن به یه کارخونه لبنی، یه خونه می خرن اینجا، یه مغازه دیگه هم می گیرن، ...

آنا: تواز کجا می دونی؟

امیر: فرهاد

آنا: فرهاد از کجا می دونه؟

امیر: فرهاد همه این کارها رو ترتیب داده،

آنا سعی داشت اشکاش رو پس بزنه:آشتی کردند؟

امیر: آره

آنا: کارش چی شده؟

امیر: تا آخر سال دفتر جهانگیری بود، سال دیگه هم، کی می دونه، شاید بره پیش فرهاد

آنا: یعنی خوبن، با هم خوبن، عصبانی نیستند؟

امیر: خوبن و خوش

romangram.com | @romangram_com