#در_دستان_سرنوشت_پارت_214


امیر: فردا دیگه کاری ندارم، فقط برم عیدی آبدارچی و دربون و بدم می ام خونه دیگه تعطیلاته،

آنا:امروز چندمه؟

امیر: بیست و هفتمه

آنا: دیگه حرفی نزد، فقط چماش رو بست و لحاف رو کشید بالا

امیر: ماشالا، تو هنوز خوابت می اد، این چشما که می گن کل روز رو خواب بودی

آنا محل نگذاشت، سرمش رو به آخر بود، بلند شد نشست، قبل از اینکه امیر کاری کنه، سرم را از دستش درآورد و پنبه رو گذاشت رو دستش،

امیر: چرا اینجوری کردی؟ هنوز مونده بود

آنا: می خوام بخوابم،

امیر: خوب می خوابیدی، من در می اوردم

آنا: نمی خواد، برو بخواب،

امیر می دونست این چند روزه چقدرتو خونه به آنا سخت گذشته، تازه اگه از فشار اتفاقات هفته قبل فاکتور می گرفت. می دونست رویا جواب تلفنهای آنا رو نمی ده، و این چقدر برای انا سنگینه،

خواست حرفی بزنه که آنا پیش دستی کرد: من فردا ظهر می خوام برم جایی.

امیر: کجا؟

آنا: جای خاصی نیست، فقط چون گوشیم خاموشه گفتم نگران نشی

امیر: کجا می ری؟

آنا:بیرون، یه سری می خوام برم به رویا بزنم.

امیر: رویا، تهران نیست.


romangram.com | @romangram_com