#در_دستان_سرنوشت_پارت_213

دکتر:پس احتمالا به همون خاطره ولی اگه می خوای خیالت راحت بشه بعد از سرم ببرش ببرش بیمارستان واسه یه چکاپ، رنگش خیلی زرده، شاید مشکل داخلی چیزی داشته باشه، اینجوری نمی تونم بگم تاآزمایش نده،

امیر: بله حتما ، اگه لازمه واسه سرم هم ببرمش،

دکتر: نه، اگه از نخوردن فشارش پایین باشه، که با سرم رفع می شه،

دکتر بعد از وصل سرم رفت، امیر زنگ زد از بیرون غذا بیارن، ولی آنا اصلا نمی تونست لب بزنه، حس می کرد چیزی تو گلوش مونده، امیر رفت بالا جعبه قرصهای آنا رو آورد، به نظر نمی اومد از اون شبی که بسته رو به آنا داده چیزی از توش مصرف شده باشه: قرصهات رو نمی خوری؟

آنا: چرا،

امیر: ولی اینها که استفاده نشده اند.

آنا: یه بسته دیگه هم دارم،

امیر: شماره دکترت رو بده شاید فردا هم باشه، البته امیدوارم

آنا: نه فکر نکنم باشه دیگه، آخر ساله.

امیر رفت بالا یه پتو برای آنا آورد: چیزی نمی خوای بخوری؟ می خوای بستنی بیارم؟

آنا فکر کرد، دیگه از بستنی هم حالش به هم می خوره: نه نمی خوام

امیر: غذا هم که نخوردی، حالا چرا رژیم گرفتی؟ می خوای باربی بشی؟

آنا جوابی نداد ، لبخندی زد که خودش هم نفهمید پوزخنده یا ریشخند

امیر: همبرگر می خوای بگیرم؟

آنا: هیچی نمی خوام. یکم شربت آبلیمو بهم بده، چیزی از گلوم پایین نمیره

امیر: می خوای سرمت تموم شدبریم بیرون

آنا فکر کرد تو این هفته آخری ، حتی به خودش زحمت نداد از پله ها پا بالا بزاره، حالا این کارا چیه!

آنا: نه، برو بخواب من خوبم، فردا خواب می مونی

romangram.com | @romangram_com